مجموعه داستانهای متفاوت

شآدمآنــَم ڪه پُوستینــے پَهــטּ ڪنـَـم به زیــر احسآسـَـت ...

سلام بچه ها دو تا مطلب می خواستم بهتون بگم

 

 

اولی اینکه یه دامنه جدید برا وبلاگم گرفتم حالا شد دو تا اسمشم

siahnevis.ir  وبلاگ دوم من هم پسر غمگین

دومی هم اینکه والمتاینتون مبارک.


برچسب‌ها: سیاه نویس, مجموعه داستانهای متفاوت, والنتاین, ادرس جدید وبلاگ داستان, مجموعه داستان
تاريخ یکشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۲سـاعت 13:51 نويسنده سیاه نویس✖

شاید روزی عاشق بودند


با دستهای کرخت شده از سرما به زحمت کلید را در قفل چرخاندم وارد حیاط تنگ خانه شدم. با دیدن مادرم که با سر صورت کبود تو چله زمستان داشت با آب سرد لباس چرک می شست دلم ریش ریش شد. به کنارش رفتم دستم را دور گردن نحیقش نداختم و صورت کبودش را بوسیدم. وای که چقدر این زن مظلوم بود. چشمهای درشتش که با مشتهای موکل مرگ کبود شده بود باز دلم را کباب کرد. نمی دانم چرا به این وضع عادت نمی کردم. حاضر بودم کتک خوردنهای من هزار برابر شود ولی این بی غیرت دست به مادرم نزند.

وارد خانه شدم و به موکل مرگ که جلوی تلوزیون سیاه و سفید دراز کشیده بود و خماری از وجودش می بارید سلام دادم. بدون آنکه جوابی بشنوم کنار سماور نفتی نشستم، تکیه دادم به پشتی و از قوری مسی چایی برای خودم ریختم؛ به زحمت یک استکان شد. همینکه خواستم بخورمش قیافه میرغضبش را سمتم کرد و گفت: یه چایی برام بیار. با نفرتی که در صدایم آشکار بود گفتم: تموم شده. زیر سیگاریی که جلویش بود را به سمتم پرتاب کرد و با عصبانیت فریاد زد: اونی که دستته زهرماره؟ با اکراه چایی خودم را جلویش گذاشتم. دلم برای خانه قدیمیان تنگ شده بود آن خانه لااقل یک اتاق اضافی داشت که میرفتم توش و چهره کریه موکل مرگ را نمی دیدم ولی افسوس که آن را فروخت و پولش را دود کرد و ما را مستاجر این دخمه کرد. دخمه ای که تشکیل شده بود از یک آشپزخانه تنگ و تاریک و یک اتاق که سقف هر دوتایشان از چوب بود و از صدای جِرجِرش آدم فکر می کرد: الانه که فرو بریزه.

مادرم وارد خانه شد و به طرف بخاری زهوار در رفته رفت تا گرمایی به دستانی که از سرما قرمز شده بودند بدهد. موکل مرگ تا مادرم را دید گفت: چی شد این پول؟ مادرم با اضطراب گفت: دیروز چادر پروین خانومو دادم گفته امروز پولش و میاره، نگران نباش حسابش درسته.

مادرم داشت سفره رو پهن می کرد که تلفن زنگ زد. مادرم بعد از چند دقیقه حرف زدن گوشی رو گذاشت. وقتی نگاهی بهش انداختم دیدم سراپا ترس شده. پدرم گفت: کی بود؟ مادرم با صدای لرزان گفت پروین خانوم بود گفت: پول چادر رو فردا  میارم. پدرم که خماری یک بشکه باروتش کرده بود با این جرقه منفجر شد. سفره رو از جا کند و گفت: زن یا میری پولو میاری یا میکشمت و تو همین جا چالت می کنم. مادرم به التماس افتاد: آقا قدرت خواهش می کنم همسایه هست. تو چشم هم نگاه می کنیم تا فردا صبر... پدرم مهلت حرفایی بعدی را به مادرم نداد کمر بند چرمیش را در آورد و به جون مادرم افتاد. مادرم به حیاط پناه برد. اینبار طاقتم طاق شد، صبر تا کی؟ دست پدرمو گرفتم. پدرم با عصبانیت گفت: تا نکشتمت برو کنار. فریاد زدم: من دیگه بچه نیستم، 18 سالمه تا حالا هم احترامتو نگه داشتم. دیگه کتک زدن تو این خونه قدغنه. داشت نفس نفس می زد به دیوار چسبوندمش و گفتم: آخه بی غیرت مگه بهت بدهکاره؟ تا کی کار کنه خرج منقل و وافور تو رو بده. حیا هم خوب چیزیه به تو میشه گفت مرد؟ تو همین لحظه مادرم آمد و مثل یک شیر ماده غرید: برا کی شاخه شونه می کشی؟ پدرت!؟ یه بار دیگه از این غلطا بکنی تو خونه رات نمیدم حالام از جلو چشام دور شو. دست پدرم را که همچنان داشت از ترس نفس نفس می زد ول کردم و از خانه بیرون رفتم. مونده بودم این شیر زن چرا جلوی این عملی مثل یه بره است؟

از اون روز به بعد پدرم دیگر مادرم را نزد. ولی مادرم همچنان خیاطی می کرد و خرج اعتیاد پدرمو می داد و در مقابل هر حرف پدرم یک جمله می گفت: چشم آقا قدرت.



تاريخ سه شنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۲سـاعت 14:8 نويسنده سیاه نویس✖

ترس خصوصی یک پسر


از دیروز که از جشن عروسی دختر خاله ام به خانه خاله ام برگشته بودم علی بدجوری از دستم شکار بود. آن هم به خاطر این که دیروز در جشن من در جمع دخترا جولان داده بودم و با همه شان لاس زده بودم. علی دخترباز حرفه ای بود ولی فکر می کرد من دیروز بازارش را کساد کرده بودم. ای کاش می توانستم بگویم اینکه علاقه داشتم که در مهمانیها و جشنها در جمع دخترها باشم دلیل دیگری دارد. دیگر داشت حالم از قیافه میر غضبش بهم می خورد دوست داشتم هر چه زودتر به خانه خودمان برگردم.حتی حاضر بودم فاصله کرج تا تهران را بدوم. از پله ها که پائین آمدم علی تا من را دید با نیش و کنایه به من گفت: به به شروین خوشگله ببینم دیروز چند تا تور زدی بیا رو کن و شماره اون ته مونده هاشم بده من که مردم از بیکسی. جوابش را فقط با یک لبخند دادم. ولی علی ول کن نبود  "شروین تو مهره ماری چیزی داری که اینهمه دختر دورت و می گیرن راهش و بگو ما هم یاد بگیریم"  خاله ام با سینی چایی که در دست داشت به دادم رسید علی جلوی مادرش نمی توانست از این حرفها بزند. یه استکان چایی برداشتم. نگاه علی داشت من و می کشت. بعد از رفتن خاله ام بین من علی سکوت برقرار شد تا اینکه مسعود پسر دایی ام از پله ها پائین اومد خیلی خیلی تیز بود زود ماجرا را فهمید و با لبخند گفت: دیروز جنگ میدان مال یکی دیگه بود غنایمشو یکی دیگه برد. از اینکه دوباره بحث داشت شروع می شد گریم ام گرفته بود. مسعود رو به علی کرد و گفت: بابا چیه هم شرایطشو داره هم عرضشو تقصیر خودش که نیست که تو سن 16 سالگی عین دخترا خوشگل و خاطرخاه زیاد داره به خدا منم دختر بودم از بین تو شروین، شروین و انتخاب می کردم. از حرفاش دلم غنج رفت. ولی اخمای علی بیشتر درهم فرو رفت. مسعود گفت: شروین دارم با ماشینم بر می گردم خونمون می خوای تو هم بیا؟ بمونی علی می کشتت به خدا. با این حرفش از جا پریدم و گفتم: اره والا. منم می خوام بیام بذار برم از مامانم اجازه بگیرم.

پریدم بالا سر مامانم که تازه  بیدار شده بود و داشت آرایش می کرد محال بود مادرم بدون آرایش از اتاق خوابش بیرون بیایید. از این کار مامانم خیلی خوشم میامد 44 سال داشت ولی از 35 سال هم کمتر نشان می داد.

خودم را انداختم روی تخت و گفتم: مامان کی میریم خونه؟

--شب.

--چی!؟ مامان من فردا امتحان مستمری دارم باید برم. مسعود داره میره بذا باهاش برم. اول راضی نشد ولی آنقدر نه نه من غریبم بازی در آوردم که قبول کرد و کلید ها را با هزار توصیه ایمنی به من داد.

30 دقیقه بعد سوار بر مزدا سواری مسعود تو اتوبان تهران کرج بودیم. وقتی به خونه رسیدم یه آخییش کشیده گفتم و دراز کشیدم روی کاناپه. ساعت 12 بود و خانه خالی و کاری که باید می کردم معلوم بود. من بودم آینه قدی اتاق مادرم و لوازم آرایش و مانتو و روسری ابجی تینا! رفتم جلوی آینه نشستم ولی نمی دونم چرا بی خیال کار همیشگیم شدم و ریمل و برداشتم و برا خودم سبیل کشیدم. وقتی به آینه نگاه کردم حالم بهم خورد. تند تند دسمال کاغذی در می آوردم تا ریمل را پاک کنم. وقتی پاکش کردم جلوتر رفتم تا مطمئن شوم اثری ازش نمانده است. وقتی جلوتر رفتم دیدم پرزهای کم رنگ پشت لبم سیاهتر و کمی بلندر شدند ایندفعه نتوانستم جلوی خودم را نگه دارم به دستشوئی رفتم و بالا آوردم بعد مثل دیوانه ها به صورتم آب پاشیدم ولی اینها دیگر ریمل نبود که پاک بشن. به دیوار تکیه دادم و با التماس به خدا گفتم: خداجون من نمی خوام بزرگ شم. نمی خوام خدا.

روی زمین نشستم و هق هق گریه سردادم. نمی توانستم با این واقعیت مسلم کنار بیاییم. از آینده می ترسیدم!  ترس وجودم و گرفته بود یکدفعه چشمم افتاد به تیغهای که داخل حمام بودند بلند شدم و به طرف حمام رفتم. دیگر نمی ترسیدم!

پی نوشت: تو نظرات گفته بودند فکر نمی کردیم پسرا در دوران بلوغ این مشکلا رو داشته باشن و از در آوردن ریش بترسن. باید عرض کنم این مشکل پسرا در سن بلوغ نیست. پسرا به خاطر در آوردن ریش خوشحالم میشن ولی عده خاصی که هم در میان پسرا وجود دارند هم دخترا از جنسیت خودشون به شدت ناراضی و ناراحتن و تا پای خودکشی پیش میرن بخصوص در ایران. در آخر باید بگم ما ایرانیا چقد کم چقد کم درباره این بیماری میدونیم.

به وبلاگ زیر هم یک سری بزنید

  پسر غمگین

تاريخ یکشنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۲سـاعت 23:12 نويسنده سیاه نویس✖

ماه حسین ماه عباس ماه خون ماه عشق


عاشقتم علمدار








پست جدید در وبلاگ پسر غمگین


                کلیک کنید

تاريخ سه شنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۲سـاعت 23:51 نويسنده سیاه نویس✖

                                                      

پسری از جنس باران   


پالتوام را در آوردم و از جارختی آویزان کردم. صدای خواهرم آلیسا را شنیدم که با همان عشوه ای که از بچگی در صدایش بود از من پرسید: این وقت صبح کجا رفته بودی ژان؟ در حالی که چشمانم را به زور باز نگه داشته بودم گفتم: بارون بود نانسی را به مدرسه رسوندم.

_  با ماشین؟ خودش ادامه داد:چه سوال احمقانه ای مگه نانسی تو بارون سوار ماشینم میشه !!!مثل تو عاشق بارونه واقعا رمانتیکِ دست در دست هم زیر بارون قدم زدن کاش من جای نانسی بودم. ناخودآگاه خنده ای بر روی لبانم نقش بست. آلیسا ادامه داد: ژان من دارم  میرم محله مونتاین با آلن قرار دارم بعد از ظهر بیا دنبالم. لبانم را به زحمت باز کردم و گفتم: باشه.

 

_راستی سلام منو به نانسی رسوندی؟ با لبخند گفتم اره. خانواده ام نانسی را عاشقانه دوست داشتند و او را منجی من می دانستند چون بعد از مردن لاله دختر ایرانی تبار که من دیوانه وار می پرسدیدمش این نانسی بود که مرا به زندگی بازگرداند. بعد لاله من هم مردم دیگر هیچ دختری را نمی خواستم؛ اصلا زندگی را نمی خواستم. تا اینکه تو یک رستوران ایرانی که همیشه با لاله به آنجا می رفتیم نانسی را دیدم دختری دو رگه از مادری فرانسوی و پدری ایرانی. هنگامی به خود آمدم که عاشقش شده بودم. اوایل این را خیانت به لاله می دانستم ولی لاله خودش به من گفت: که با نانسی دوست شوم. درسته لاله مرده بود ولی من هنوز با اون حرف می زدم، می دیدمش، لمسش می کردم. از این رازم فقط مگی دختر خاله ام خبر داشت. من و مگی دخترخاله و پسرخاله خالی نبودیم ما یک جفت دوست خوب بودیم ؛ دوستان فوقالعاده که کمتر نظیرش ییدا می شود.  پرده ای میان ما وجود نداشت من و مگ درباره موضوعاتی حرف می زدیم که با همجنسایمان نمی زدیم مثلِ پریود دختران و خودارضائی پسران.مگی بعد از لاله خواست جای او را بگیرد  ولی من فکر می کردم او برای کمک به من و یا ترحم می خواهد اینکار را بکند خودم هم راضی نبودم چون مگی برای من فقط یه دوست خیلی نزدیک بود همین و بس. نانسی و مگی در یک مدرسه بودند و من از این بابت خوشحال بودم چون کسی نمی توانست از ترس قلدری مثل مگی به نانسی دخترک نازک نارنجی و ظریف که همیشه اشکش تو آستینش بود چیزی بگوید.

  وقتی من به نانسی گفتم: با لاله حرف می زنم طوری راحت و معمولی با این موضوع برخورد کرد که تعجب کردم. حتی با چشمانی پرگفت: از این به بعد من هم با او حرف خواهم زد درد و دل خواهم کرد البته اگه تو اجازه بدی، چون من برای عشق تو و لاله احترام زیادی قائلم.

چشمانم داشتند بسته می شدند. خواب تازه داشت میرفت زیر پوستم که موبایلم زنگ خورد. نگاهی بهش انداختم دوستم آنری بود حال حرف زدن نداشتم، بی خیالش شدم دوباره چشمهایم را بستم. تو دنیای خواب و بیداری بودم که دوباره گوشیم زنگ خورد اینبار نانسی بود. با نگرانی گوشی را بر داشتم او باید الان در کلاس درس می بود. گوشی را بر نداشته نانسی فریاد زدکمک! ژان کمکم کن!!!. با عجله به دبیرستان رفتم. نه آنجا اتاق لاله بود همانجایی که خودکشی کرد. سه نفر داشتند به نانسی تجاوز می کردند. همانهایی بودند که یکشنبه گذشته در خیابان شانزالیزه مزاحممان شدند و یکیشان به سینه نانسی دست زد. به طرفشان هجوم بردم ولی دست وپایم بسته بود. نانسی داشت با فریاد و گریه ازم کمک می خواست؛ ژان کمکم کن خواهش می کنم کمکم کن . طاقت گریه اش را نداشتم.با فریاد می گفتم: ولش کنین خوکای کثیف. ولش کنید، می کشمتون، ولش کنید. دیگه فریادهام به گریه و التماس تبدیل شده بودند: خواهش می کنم اذیتش نکنید. اذیتش نکنید حرومزاده ها.

با تکانی از خواب بلند شدم. غرق عرق بودم. هنوز دستام داشتند می لرزیدند، هنوز داشتم اشک می ریختم، هنوز فریادها و التماسهای نانسی جلوی چشمهایم بودند. ساعت 3 بعد از ظهر بود بادستانی لرزان شماره نانسی رو گرفتم با بغض شروع کردم به حرف زدن. نانسی گفت: چته عزیزم ؟ چرا گریه می کنی؟ گریه آرومم تبدیل شد به هق هق و فقط یک جمله از دهانم خارج شد:من نتونستم ازت مواظبت کنم. نانسی با تعجب گفت: چی؟ گریه ام بیشتر شد نانسی قسمم داد آروم باشم. تن صداش آرومم کرد. ازم پرسید چی شده؟ منم با صدای بغض آلود خوابم را برایش تعریف کردم که نانسی با بغض گفت: دیونه. به دنبالش ادامه داد تو چقدر خوبی، یعنی مثل تو دنیا هست !؟ گفتم: ولی بهت تجاوز کردند و من نتونستم کاری کنم. به شوخی گفت ناقلا چقدر از لباسامو درآورده بودند؟ لخت نبودم که؟ با لبخند گفتم: دیونه من دارم جدی می گم. نانسی خندید و گفت: خب منم دارم جدی می گم. همیشه صداش آرومم می کرد. با تردید ازش پرسیدم: یعنی منو بخشیدی؟ نانسی یک دیوونه کشیده دیگه نثارم کرد و بهم گفت: دیگه ادامه نده با این حرفات داری شرمندم می کنی. خوش به حال دختری که زنت میشه.

_یعنی خوش به حال تو؟

_فکر نکنم من از این شانسا داشته باشم. با اخم گفتم: تو مال منی نانسی.فقط و فقط مال من و حرف کشید به آینده خوشی که در انتظارمان بود. وقتی گوشی رو گذاشتم احساس می کردم از یک پر سبکترم. عشقم من را بخشیده بود انگار باری بزرگ از دوشم برداشته شده بود.

فردا هم هوا بارانی بود رفتم دنبالش تا  قدم زنان زیر باران به مدرسه برسانمش. نانسی تا منو دید پرید و من و بوسید و گفت: ژان اگه دیروز اندازه تمام جهان و کهکشان دوست داشتم الان عشقم به تو اندازه نداره ژان تو تکی! گفتم بس کن نانسی من هنوز ناراحتم که....حرفم رو برید و گفت: دیگه دربارش حرف نزن پسرا...، نه ادمایی مثل تو، تودنیا کمن. حرفایش خوشحالم کرد و بیشتر از آن آرامم. بعد از رفتن نانسی به داخل مدرسه،آمدم خونه بعد از ظهر با صدای آلیسا از خواب بیدار شدم که می گفت: مگی به موبایلت زنگ زده ژان. دلم هری ریخت پائین. همیشه بعد دیدن کابوس اتفاق بدی برایم می افتاد. نمی تونستم تمرکز کنم یعنی نانسی طوریش شده بود؟ نه این یکی رو نمی تونستم تحمل کنم. وقتی موبایل و برداشتم گفتم: مگ نانسی.....نانسی طوریش شده؟ که مگ با عصبانیت گفت: نه خیلیم حالش خوبه. ولی از صبح داره برا دوستاش خواب و گریه دیروز تورو تعریف می کنه و می خنده حیف تو که اینقدر عشق به پاش می ریزی حتی تو ذهنتم بهش خیانت نمی کنی اونوقت خانوم..... دنیا رو سرم آوار شد.گوشی رو خاموش کردم و مسخ شده به اتاقم رفتم. ساعت چهار نانسی زنگ زد مجال ندادم حرف بزنه. گفتم: نانسی اگه من با لاله حرف می زنم، اگه تو خیالم به یه دختر دیگه فکر نمی کنم و بهت وفادارم. اگه وقتی تو خواب می بینم اذیتت می کنن گریه می کنم اینکارام دیونگی و خنده دار نیست نشانه جنونه به قول لاله جنون عشق. نانسی با فریاد گفت: چطور مگه؟ نیشخندی زدم و گفتم: هه احمق تر از من خودمم! نانسی با گریه گفت: چی می گی؟ این مضخرفات چیه میگی؟ من عاشقتم ژان من بی تو میمیرم کی به تو خندیده؟ من؟ من غلط کردم با.....گوشی رو خاموش کردم.

 الان پیش لاله ام نه نمردم. آمدم به ایران و می خواهم تا ابد پیشش باشم او هنوز برای من زنده هست. بعد از آن روز دیگر نانسی را ندیدم خودم ازش فرار می کردم ولی به قول ایرانیها کوه به کوه نمی رسه ولی آدم به آدم می رسه؛ خدا رو چه دیدید شاید روزی.....



<<<<<پسشاپیش عید میارک قربان را به شما و خانواده محترم تبریک می گویم>>>>>

 

به این وبلاگم یه سر بزنید

 

پسر غمگین پست جدید وبلاگ پسرغمگین بارون

                        

تاريخ شنبه بیستم مهر ۱۳۹۲سـاعت 18:54 نويسنده سیاه نویس✖

                                


حس پرواز


کرج – پشت بام

ایبو1 دو شیشه و بقیه مخلفات را از کیف دستی پلاستیکی بیرون آورد و همزمان که بسته چیپسی را باز کرده بود و خرت و خرت می خورد رو کرد به کامران و گفت: آتیلا و بابک کجا موندن ؟ کامران با غضب نگاهی به ایبو انداخت و گفت: رفتن کارای نصفه آقا رو تموم کنن و آرام زمزمه کرد: قدیمیا راس گفتن: بچه رو بفرست دنبال کار بعدم خودت برو پی هر دوش.

در پشت بام باز شد و آتیلا و بابک با وسایلی در دست وارد شدند. آتیلا پتویی را که در دست داشت به زمین انداخت و ایبو پهنش کرد و هر چهارتایشان نشستن روی آن. بابک رو کرد به آتیلا و گفت: دادا جشن به افتخار توست خودت ساقی باش. آتیلا با بی حوصلگی گفت: نه بابک حالش نی خودت بریز عزیز. و بابک شروع به ریختن کرد. استکانها پر و خالی شدند تا جایی که یک شیشه خالی و شیشه دیگر به نصف رسید. بابک که دید سر همه داغ شده گفت: بسه دیگه ایبو پاشو بساط کباب و آماده کن. آتیلا با شنیدن این حرف انگار که فحش ناموسی شنیده باشد با خشم گفت: چی چی رو بسه برادر من  اون لامصب و بدش من تازه شروع شده اتیلا رو به ایبو کرد و گفت: چن شیشه گرفتی ایبو؟ ایبو سردرگم بود که بابک به کمکش آمد و گفت: هست آتی هرقدر بخوای. امشب شب توست. آتیلا شیشه رو برداشت و به هوا بلند کرد و گفت: اینو می زنم به سلامتی اونی که امشب تو بغل دیگری ولی به یاد من له له میزنه. کامران که نگران برادر کوچکش بود خواست بلند شود که بابک  با دست ورزشکاریش دست کامران را محکم گرفت و گفت: بذا به حال خودش باشه اومدیم آرومش کنیم بذا بخوره. آتیلا با صدای بلند فریاد زد ایبو یه آهنگ قمیشی از گوشی من بذا بخونه و تلو تلو کنان گفت: جزی ره جز جزیره2  رو بذا. ایبو آهنگ جزیره قمیشی رو گذاشت. بابک رو کرد به آتیلا و گفت: خودت بزرگترین دی جی شهری یه دهن بیا حال کنیم داش. آتیلا لبخندی زد و گفت :همین و می خونم بعد با صدای دلنشنش خواند: من همون جزیره بودم، ساده صمیمی و گرم، واسه عشق بازی... به اینجاش که رسید دیگه نخواند و گفت: یکی دیگه یکی دیگه از قمیشی.دوباره با صدای آهنگینش خواند: خوابیدی بی لالائی و قصه----- بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه/ دیگه کابوس زمستون نمی بینی----- توی خواب گلای3... یهو زد زیر گریه وگفت:یهو فکر نکنین آیدا بهم خیانت کرد نه اون خواس عشق ما ابدی شه افسانه ای شه آخه کدوم یکی ازعاشقای افسانه ای دنیا بهم رسیدن لیلی و مجنون، فرهاد و شیرین، رومئو و ژولیت، نازلی و کرم، خان چوپان و سارای، جک و رز4 کدوشون ها کدوشون بگین دیگه.

اتیلا تلو تلو خوران رفت نشست لبه پشت بوم و دراز کشید و به ستارها نگاه کرد یاد هفت ماه پیش افتاد تو همین پشت بام که آیدا سرش و گذاشته بود روی بازوی آتیلا <<اتیلا میگن هر نفر تو آسمون یه ستاره داره ولی من و تو یدونه داریم یه دونه ولی گنده عین بازوهات. راستی تو چطور با این بدن اهنی می تونی اینقدر لطیف بخونی>> یهو به خودش اومد که دید غرق اشک شده. پا شد و در حالی که اهنگ مبارکه از آرش رو می خوند. به رفقاش گفت: چتونه چرا غمباد گرفتین امشب شب عروسیشه امشب ماه شده، خوشگل شده، عروس شده بخندین بابا. کامران از درون داشت می سوخت. رگ کلفت گردن بابک زده بود بیرون بابک آرام طوری که فقط خودش بشنود گفت: حیف این همه عشق. دختر نمک نشناسِ هرزه به خاطر پول رفت زن اون هاشم حرومزاده شد شیطونه میگه برم گردن هر دو تاشونو عین گنجیشگ بکنم.

آتیلا بلند شد و رفت در خطرناکترین نقطه لبه شپت بام ایستاد و شروع به خواندن آهنگ جنجالی مراد ککیلی5 کرد. بو آكشام اُلوُروُم بَنی كیمسه توتاماز ------ سن بنی توتامازسین ییلدیزلار توتاماز. کامراران با نگرانی به بابک گفت کاری نکنه؟ بابک با تردید گفت: نه بابا چکار کنه آتیه دیگه نه خیالت تخت.

تهران – اتاق حجله

آیدا آرام لباس خوابش رو پوشید و طوری که هاشم بیدار نشه از جاش بلند شد ولی هاشم که بیدار بود به آیدا گفت: کجا خوشگله نری بیرون به خاطرت جنگ جهانی سوم شروع بشه.  آیدا جوابش را با لبخند داد و رفت نشست روی صندلی میز آرایشی نویی که جهیزیه خودش بود و یک لیوان آب خورد.

کرج – پشت بام

آتیلا شیشه رو یکسره سر کشید و از بالای ساختمان شش طبقه انداخت پائین دستاشو باز کرد و فریاد زد می خوام پرواز کنم کامران از جاش بلند شد و با فریاد گفت: بیا اینور دیونه. آتیلا رو به چشمهای هراسان برادرش انداخت و گفت: اگه دیدیش بگو خداییش خیلی بی معرفت بودی و آرام خودش را رها کرد.

تمام ذرات هوا می خواستند جلوی افتادنش را بگیرن ولی آتیلا که به حس پرواز رسیده بود مصممتر از آن بود که کسی یا چیزی بتواند جلویش را بگیرد. کامران خواست به طرفش بدود که در میان بازوان عضلانی بابک اسیر شد.

تهران – اتاق حجله

آیدا جلوی آینه نشست و نگاهی به خودش انداخت. و رژ لبی که بر اثر بوسه به بالای لبش مالیده شده بود را پاک کرد و با فکر روزهای خوش آینده لبخندی زد و با خودش گفت: تو دیگه یه پرنسسی دختر آفرین که پرنده خوشبختی که رو شونت نشسته بود تو هوا قاپیدی.

کرج – پشت بام

کامران سرش را روی شانه بابک گذاشته بود و داشت اشک می ریخت بابک از درون می سوخت و ایبو مثل جن زده ها به نقطه نامعلومی خیره شده بود. و اهنگ مراد همچنان داشت می خواند: بو آکشام اُلوروم....6


پی نوشت: دوستان اگه می خواهید درباره شماره گذاریهای داستان بیشتر بدانید به ادامه مطلب بروید. متن اهنگ مراد ککلی هم با ترجمه آنجاست داستان هم هست که دیگر احتیاجی به خواندنش نیست چون خواندید دیگه:-)


ادامـــه مطـــلـــب
تاريخ چهارشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۲سـاعت 22:31 نويسنده سیاه نویس✖

تو و من کجا هستیم؟


پسری جوان از کنار دختری که مانتوی سیری پوشیده و روسری که انگار مال خواهر کوچیکه اش بو د را به سر داشت و طناب قلاده سگی در دستش بود گذشت. پسر با چشمهایش سر تا پای دختررا خورد و متلکی آب دار به او انداخت ولی دختربدون کوچکترین واکنشی همچنان چشم به پسری که درون مزدای شرابی رنگی که کنار خیابان پارک کرده بود داشت. پسر از خودرو پیاده شد و دختر برای جلب توجه او دستی به سر سگش کشید و با ادا گفت: عجیجم داری لوش میشاااا پشرک شیطون. ولی پسر نه صدای او را می شنید نه او را می دید تمام فکر ذکرش پیش دختری بود که در فست فود شیک داشت پیتزا می خورد و موهای بلوند و پرپشتش از پشت و جلو روسریش بیرون ریخته بود. دختر حتی مزه پیتزا را هم حس نمی کرد همش دنبال فرصتی بود که به گارسون خوشتیپ و خوشگل که موهای پریشان و مشکیش بر پیشانیش ریخته بود و جذابیتش را دو چندان کرده بود نخ دهد. دختر الکی موبایل سامسونگ گالگسیش را از کیف چرمیش که از پوست خالص شتر مرغ دوخته شده بود در آورد و شروع کرد به صحبت کردن تا بلکه توجه گارسون جذاب را به خود جلب کند. دختر مو بلوند وقتی دید گارسون به طرفش میاید از خوشحالی داشت غش می کرد گارسون با لبخند گفت:خانوم اگه میل ندارید برش دارم؟ دختر چیزی نگفت. گارسون خوشتیپ پیتزای دست نخورده را برداشت و در حالی که به طرف آشپزخانه می رفت تمام هوش حواسش پیش خواهر چهار ساله مریضش و هشت میلیون پول عملش بود.

 

 



برچسب‌ها: من, تو, داستان, سیاه نویس, داستانهای متفاوت
تاريخ یکشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۲سـاعت 23:14 نويسنده سیاه نویس✖

والنتاین سیاه

 

جلوی دبیرستان منتظر بودم تا خواهرم فاطی بیایید. یک ساعت قبل بشدت برف می‌بارید ولی حالا خورشید بود که باز حکمرانی آسمان را در دست گرفته بود. عاشق درخشش خورشید بعد از بارش برف بودم ولی سه ماهی می شد که دیگر از هیچ چیزی لذت نمی‌بردم تو این مدت آن کابوس شوم یک لحظه هم رهایم نکرده بود.

ــــ مَصی کجایی؟

فاطی بود با عصبانیت گفتم: خودت کجایی؟ خنده شیرینی کرد و به بوتیکی که بین دبیرستان ما و دبیرستان فنی حرفه ای که خودش در آن تحصیل می کرد اشاره کرد و گفت: نمی‌دونی چه لباسایی آوردن یه مانتوی قشنگ دیدم رفتم قیمتش کردم. نگاهی سرزنش آمیزی به فاطی کردم و گفتم: راه بیفد بریم. چند متری بیشتر نرفته بودیم که جمله یاخدای فاطی بدنم را لرزاند هر وقت اتفاق بد و ناگواری می‍افتاد فاطی می‌گفت یاخدا. با نگرانی پرسیدم: چی شده؟ نگاهی به من انداخت و گفت: یه پسر دنبالمونه. انگار یک سطل آب یخ ریختند روی سرم بی‌درنگ سرم را برگرداندم راست می‌گفت یکی دنبالمون بود. رو به فاطی کردم و پرسیدم:دنبال توئه یا من؟ فاطی با اضطراب جواب داد: تو. فاطی در این موارد اصلا اشتباه نمی‌کرد به قول خودش پسرها را بزرگ کرده بود. بی‌معطلی برگشتم و به طرف پسر رفتم. جلوی پسر ایستادم و و گفتم: آقای محترم لطفا دنبال ما نیایین.پسر با لبخند گفت: خانوم من از اون پسرا نیستم که سر هر پیچی........حرفش را بریدم و گفتم: برام مهم نیست شما چه‌جور پسری هستید لطفا برگردیدن. پسر با خوش‌رویی گفت: ولی من شما رو د.....دوباره حرفش را بریدم و با صدای بلند گفتم: یا همین الان گورتو گم می کنی و میری یا چنان جیغی میکشم که همه گشت‌های ارشاد دنیا بریزن اینجا. پسرک با دستپاچگی گفت: باشه معذرت می خوام الان میرم. درحالی که رفتن پسر را را تماشا می‌کردم بی‌اراده به آن روز شوم کشیده شدم، روز والنتاین.

روز والنتاین بود زنگ تفریح دخترها کادوهایی که اغلب امروز صبح در راه مدرسه از دوست پسرهایشان گرفته بودند را به هم نشان می داند. توی دلم به همه‍‍‍‍ه‌یشان حسودی می کردم بخصوص به رقیب درسیم شیدا یک کارت پستال دستش بود که رویش نوشته شده بود: والنتاینت مبارک عزیزم. احساس می‌کردم کارت را عمدی طوری نگه داشته که من ببینم. تو درس حریفم نبود ولی عوضش  نقطه ضعفم را می‌دانست و از هر فرصتی استفاده می‌کرد و دوست پسرش را به رخم می کشید. دوست پسرش زشت بود ولی من حاضر بودم با پسری زشتتر از او هم دوست شوم.

شیدا باز آن زبان نیش‌دارش را باز کرد و گفت: امید برات چی کادو داد؟ امید دوست پسر خیالیم بود که به همکلاسی‌هایم گفته بودم تو چت با هم آشنا شدیم. مطمئن بودم شیدا می‌دانست امیدی در کار نیست. گفتم: هیچی، من دیگه باهاش رابطه ندارم از این بچه بازیا خوشم نمیاد منو از مقصدم دور می کنه هدف من دارو ساز شدنه. شیدا خنده تمسخرآمیزی کرد و گفت: بچه بازی؟ نه عزیزم اسمش بچه‌بازی نیست عشقه و زندگی بی عشق معنا نداره اگر بزگترین داروساز دنیا باشی ولی عشق نداشته باشی زندگیت پوچه اونایم که میگن عشقم کارمه فقط شعار میدن تا حالا قصه عاشقونه ای شنیدی به نام داروسازی و مجنون؟ دخترهای که کنارمان بودند خندیدند داشت گریه‌ام می گرفت ولی من هم به زور خنده‌ای کردم و از کلاس رفتم بیرون داشتم می‌سوختم. زنگ آخر حواسم به درس نبود و به حرفهای شیدا فکر می کردم من با تمام وجود می‌خواستم دوست پسر داشته باشم مثل همکلاسی‌هایم مثل شیدا مثل فاطی نداشتن دوست پسر داشت برایم عقده می شد. پسرهایی که به خانه‌یمان زنگ می زدند فقط سراغ فاطی را می‌گرفتند من به زیبایی فاطی نبودم ولی به هیچ وجه زشت هم نبودم ولی نمی‌دانم چرا هیچ پسری مرا نمی‌خواست دخترایی زشتی را می شناختم که از دوره راهنمائی دوست پسر داشتند ولی من که دوم دبیرستان بودم یک بار هم تجربه دوستی با جنس مخالف را نداشتم انگار هیچ پسری من را نمی‌دید. وقتی زنگ زده شد کوله‌ام را برداشتم و از مدرسه خارج شدم فاطی تا من را دید دست تکان داد.

در راه خانه هنوز داشتم به اتفاقات امروز فکر می‌کردم به کادوهای دخترها به حرفهای شیدا فکر کردن به آنها آزارم میداد و عین پتکی بر مغزم فرود می آمد. صدای فاطی من را به خودم آورد که با خنده داشت می‌گفت: دختر بختت باز شد! متوجه حرفش نشدم و با تعجب پرسیدم:چی؟! با خنده گفت: یه پسر دنبالمونه خندیدم و گفتم: پس یه کادوی دیگه به کادوهای روز والنتاینت اضافه شد لبخندی زد و گفت: نه این یکی تو رو نشونه گرفته.سرم را برگرداندم و خوب نگاهش کردم یک پسر خوشتیپ با کمی ته‌ریش، مو و چشمهای سیاه، پیراهن دکمه‌ای سیاه که دو تا از دکمه‌هایش باز بود و می‌شد پشم‌های سینه‌اش را دید، شلواردم پا پاگشاد و پوتین سیاه نوک اردکی. از این پچه قرتی‌های امروزی نبود شبیه لوتی‌های زمان شاه بود. برگشتم و گفتم:من از این شانسا ندارم فاطی با لبخند گفت: من پسرا رو بزرگ کردم تو رو نشونه گرفته. دوباره نگاهش کردم او هم نگاهم کرد لرزیدم فاطی درست حدس زده بود هدفش من بودم.با خودم گفتم: وای خدا یعنی میشه؟ اگه با من دوست شه شیدا که هیچ همه دبیرستان از حسودی میترکن.

رسیدیم به ایستگاه اتوبوس به فاطی گفتم: بیا یه امروز پیاده بریم فاطی نگاه معنی‌داری به من کرد و با رضایت گفت: اطاعت ابجی کوچیکه. پسر فاصله کمی با ما داشت صدای تق تق پوتینهای نوک‌اردکیش گوشم را نوازش می کرد توی دلم آشوب بود تمام عضلات بدنم سفت شده بود حس عجیبی داشتم مثل اینکه واقعا عاشقش شده بودم آنهم در یک نگاه. سر یک پیچ باز نگاهش کردم لبخند زد دلم طوفانی شد.

ساعت نزدیکی‌های دو بود و اکثر مغازه دارها برای خوردن ناهار رفته بودند و اکثر خیابانهای که در مسیرمان قرارداشتند خلوت بودند، از یک خیابان خلوت دیگر عبور کردیم صدای تق تق پوتینهایش را آشکارا می شنیدم. تو رویا شنا می‌کردم که جیغ ترمز ماشینی چهار ستون بدنم را لرزاند.به پشت سرم نگاه کردم چند نفر داشتند پسر سیاهپوش را تو صندلی عقب یک سمند می‌گذاشتند. مسخ شده بودم پاهایم توان ایستادن نداشتند. چشمهایم تنها لنگه پوتین نوک اردکی‌اش را که وسط خیابان افتاده بود می‌دیدند.

صدای فاطی من را از آن روز شوم بیرون کشید. با عصبانیت گفت: دختر داری خودتو می کشی به خدا تو مقصر نیستی قسمتش بود، مرگ و زندگی دست خداست. تا خانه فاطی یک نفس حرف زد تا آرامم کند ولی عذاب وجدان من آرام شدنی نبود می‌دانستم تا آخر عمر وجدانم از من خواهد پرسید: خودخواه عقده ای چرا آن روز سوار خط واحد نشدی؟






موضوع انشاء : خوشبختی



                         بـه نام خــــدا 




خــــوش بختــــی یعنــــی قلــــب پــــدرت بتپــــد.



                     پــــایــــان 

تاريخ چهارشنبه یکم خرداد ۱۳۹۲سـاعت 20:35 نويسنده سیاه نویس✖


حلقه

 

 

 

روی تخت چوبی کنار درخت گردوی پیر دراز کشیده بودم و توپ بسکتبالم زیر سرم بود.آرام و شاد بودم و از آن صدای لعنتی خبری نبود.همیشه بسکتبال آرام و شادم می کرد،مورفینم بود.ولی امروز بیش از حد خوشحال بودم.نمی دانم شاید علت خوشحالی زیاد امروزم خیلی بیرحمانه بود،نیامدن تماشاچی همیشگی بسکتبالم،.نازی خواهر خوشگل،شیرین و مظلومم.قرار بود دیروز برای اولین بار در جشن تولدش شرکت کنم،جشن تولد پنچ ساگیش.سایه متقاعدم کرده بود که این کار را بکنم به او قول داده بودم برایش کادو بخرم،بغلش کنم،ببوسمش و دستانم را دور مچ دستهایش حلقه بزنم و در هوا بچرخانمش کاری که عاشقش بود وقتی داداشم نازی را در هوا می چرخاند آنچنان قهقه میزد که بغض می کردم.ولی من زیر تمام قولهایم زدم چون سایه زیر تمام قولهایش زده بود او قول داد بود تا ابد در کنارم بماند وتکیه گاهم باشد.مرحم زخمها،دعوای دردها و چاره مشکلاتم شود و تا ته دنیا عاشقم بماند.

صدای شیون و گریه ای  که از داخل خانه می آمد نیم خیزم کرد.بی اراده گفتم:"بابا،نه خدا اینو دیگه نمی تونم تحمل کنم."بلند شدم و با پاهای لرزان به طرف خانه رفتم درهال را باز کردم داداشم تو راهروی هال بود این کوه آهن داشت اشک می ریخت .رگ گردن عضلانیش زده بود بیرون و با مشت به دیوار می کوبید. نازی هم با چشمهای قرمز پایش را بغل کرده بود.تمام شجاعتم را جمع کردم و گفتم:داداش چی شده؟بابا؟بابا طوریش شده؟جوابی نشنیدم تو وضعی نبود که جواب دهد.از راهرو وارد هال شدم اولین چیزی که دیدم بابام بود که عین مجسمه خشک و به نقطه نا معلومی خیره شده بود بابام سالم بود پس چی شده بود؟به طرف خواهرم که با فریاد داشت اشک می ریخت رفتم و گفتم:چی شده؟جواب نداد با فریاد گفتم:دِ بگو چی شده؟وضعش از داداشم هم بدتر بود. به طرف مادرم رفتم نیمه هشیار بود آنقدر با ناخن هایش صورتش را خراشیده بود که از صورتش خون می آمد.زیر لب با ناله حرفهایی که برایم نامفهوم بود زمزمه می کرد.جلویش زانو زدم و به آرامی گفتم:مامان نکن تو رو خدا نکن.توبگو چی شده؟باز جواب نشنیدم کنترلم را از دست دادم و با خشم و فریاد گفتم:دِ لامصبا بگین چی شده؟دِ بگین دارم میمیرم.چشمم به بالای هال افتاد عمو و یک مرد که از وسایلش فهمیدم دکتر هست کنار یک نفر که روی زمین دراز کشیده بود نشسته بودند.به سمت آنها می رفتم که صدای دکتر را شنیدم"تسلیت می گم امیدوارم غم اخرتون باشه”به بالای سرشان رسیدم یخ زدم خواب بودم یا بیدار دیگر هیچ چیز نمی دیدم جز خودم که روی زمین دراز کشیده بودم.چند قدم به عقب برداشتم نشستم روی زمین و زانوهایم را بغل کردم.چی شده بود؟از پنچره چشمم به حلقه بسکتبال داخل حیاط افتاد همه چیز را به یاد آوردم.

یک ماه از رفتن سایه گذشته بود.آخرین جمله اش در این مدت دیوانه ام کرده بود."منو فراموش کن"دلیلی که برای رفتن داشت منطقی نبود و صحت نداشت.وقتی ماجرا را به آبجی و داداشم که بزرگتر از من بودند گفتم خواهرم گفت:دلیل نبوده بهونه بوده ولی داداشم گفت:نه دلیل بوده نه بهونه دخترا واسه رفتن احتیاجی به دلیل و بهونه ندارن وقتی بخوان برن میرن معتقد بود دخترا همه از یه جنسن با طناب پوسیدشون پسر تشنه رو به چاه آب می فرستن میدونن طناب پاره میشه وقتی نیمه راه طناب پاره شد و پسر به ته چاه افتاد و گیر کرد خنده شیطانی می کنند و میرن.من حرف هیچکدامشان را قبول نداشتم سایه چنین دختری نبود.یقین داشتم بر میگردد ولی برنگشت.او واقعا ترکم کرده بود و من را با دردهایم تنها گذاشته بود دردهای که یکی دو تا نبودن پدرم دو بار سکته کرده بود و زندگیش به تار مویی بند بود،نقص نازی و مشکل تشنج کردنش که تازه بهش اضافه شده بود و دکتر ها گفته بودند هر آن ممکن هست با یک تشنج شدید برای همیشه برود،افسردگی و وسوسه های که بعد ترک قرصهای روانگردان به جانم افتاده بود، این ها و ده ها درد دیگر من را به مرده متحرک تبدیل کرده بود و سالها از مطب این روانپزشک به مطب آن روانشناس کشانده بود.این یکی قرص بی مصرف تحویلم میداد آن یکی حرف چرت ولی با آمدن سایه همه چیز عوض شد سایه درمانم کرد کاری که دکترها نتوانسته بودند بکنند.من عاشقش شدم چاره بدبختیهایم را پیدا کرده بودم او حلقه ای شد بین من و زندگی.ولی زندگی مدت کوتاهی لبخندش را نشانم داد.سایه رفت.من معتادش شده بودم و حالا خمار بودم و دردی دیگر به دردهایم اضافه شده بود دردی که روزی درمان بود از وقتی که رفته بود هی توی سرم صدایی می پیچید واغلب فقط یک حرف می زد:"تو بدون سایه نمی تونی باید تمومش کنی و بری".توان مقابله با آن صدا را را نداشتم حرفش حق بود و حرف حق جواب نداشت.

کنج اتاقم نشسته بودم و آن صدا همان حرف تکراری را میزد که چشمم به نوشته ای روی دیوار افتاد."ام بی ای منتظر باش شایان دارد می آید”باید بسکتبال بازی می کردم.توپم را برداشتم و به حیاط بزرگ خانه رفتم نگاهی به میله و حلقه بسکتبال انداختم و شروع به بازی کردم.امروز برخلاف همیشه نازی برای تماشا نیامده بود یک جورایی خوشحال بودم وقتی نازی با چشمای درشتش با اشتیاق بازیم را تماشا می کرد بغض گلمویم را می فشرد و زجر می کشیدم و احساسی شبیه عذاب وجدان به من دست می داد. نمی دانم چرا؟ من ناشنواش نکرده بودم ولی برادر بزرگش بودم و از اینکه نمی توانستم کاری برایش بکنم احساس گناه می کردم احساس عذاب وجدان.از روزی که فهمیدم ناشنواست برای همیشه از آغوشم زمین گذاشتمش.عاشقش بودم ولی دیدنش آزارم میداد.موقع بازی وقتی توپ به جایی دور می رفت می دوید و توپ را برایم می آورد بی توجه ولی با بغض توپ را می گرفتم و به بازی ادامه میدادم.موقع استراحت میان بازی او توپ را بر می داشت و به طرف حلقه پرتاب می کرد آن وقت بی اراده جاهایمان عوض میشد من میشدم تماشاچییش.توپ اندکی بالا می رفت ولی او با قهقه باز پرتاب می کرد و من باز بغض می کردم و توی دلم می گفتم:خدا این است عدالتت؟به خودت قسم دنیات شده ته نامردی.من خیلی وقت بود که با خدا رابطه ای نداشتم.بعضی وقتها دلم می خواست شیطان پرست شوم ولی زود از تصمیم خنده ام می گرفت و با خودم می گفتم:از خدای شیطان که خیری ندیدم شیطان چه گلی می خواد به سرم بمالد؟

امروز حتی یک پرتاب اشتباهم نداشتم هر چی پرتاب می کردم وارد حلقه میشد یک لحظه آرزو کردم کاش نازی بود و می دید داداشش روی دست کوبی برایانت بلند شدِ.کوبی سفید لقبم بود از خیلی جهات شبیهش بودم قد بلند،موهای از ته تراشیده،چشماهای قهوای،صورت استخوانی و سبک بازی.آخرین پرتابم را از نقطه ای دور وارد حلقه کردم توپ غلطید و رفت کنار در انباری اگر نازی بود حتما او می رفت توپ را می آورد.رفتم تا توپ را بیاورم در انباری باز بود چشمم به یک طناب کلفت افتاد صدا گفت:برش دار.برداشتمش به طرف حلقه حرکت کردم.صدا می گفت:زود باش وقت نداری،زود باش.حدود بیست دقیقه طول کشید که حلقه و میله بسکتبال را تبدیل به چوبه دار کردم.صدا گفت:"نازیم با خودت ببر و نجاتش بده" نه این یکی را نمی توانستم من حتی تحمل گریه اش را هم نداشتم اینبار تسلیمش نشدم.یک لحظه احساس کردم نازی دارد من را تماشا می کند ولی نه توهم بود.با یک دست میله را گرفتم و هر دو پایم را روی توپ گذاشتم و با آن یکی دست حلقه طناب را دور گردنم انداختم دستم را از میله کشیدم در یک چشم به هم زدن توپ از زیر پایم در رفت.

همچنان مات و مبهوت به حلقه بسکتبال و طنابی که به آن بسته شده بود نگاه می کردم که نازی را جلوی چشمهایم دیدم با خنده ای که روی گونه اش چال انداخته بود گفت:سلام داداشی.مست مست بودم نمی دانستم چه شده زانو زدم دستانم را حلقه کردم دور بدن ظریفش و بوسیدمش بلند شدم دستانم را دور مچ دستهای نحیفش حلقه زدم و در هوا چرخاندمش تو رویایی شیرین بودم که با نعره های داداشم از رویا بیرون آمدم.نازی بی جان در بغلش بود تشنج کرده بود دکتر با عجله نازی را از او گرفت.باز متوجه نازی شدم که داشت می گفت:می خوام پیشت بمونم.با بغض گفتم:نه آجی تو باید بر گردی،بزرگ شی،خانوم شی،عروس شی نه نازنینم تو باید برگردی برگرد خواهش می کنم.

چشمانم را بستم و به خدا گفتم:می دونم  گناهکارم ولی خودت خوب میدونی که مجبور بودم ولی نازی نه نجاتش بده خواهش می کنم التماس می کنم.وقتی چشمانم را باز کردم نازی تو بغل دکتر بود به هوش آمده بود و زل زده بود به من.زیر لب گفتم:دوست دارم آجی،خندید خندیدم.

راست می گفتند که خیر و شر برادر هستند ولی اصلا برابر نیستند. روزی هیمن جا مراسم ختم بود همه لباس سیاه پوشیده بودندو گریه می کردند ولی امروز همه لباس شاد به تن داشتند وخنده بر لب،بابام،مامانم،داداشم،آبجیم.داماد حلقه نامزدی را دست نازی کرد.نازی داشت می خندید.با همان قهقه و چال روی گونه اش.سرش را برگرداند وبه من نگاه کرد:آرام گفتم.مبارکه عروس خانوم.بغض کرد بغض کردم.



تاريخ یکشنبه یکم بهمن ۱۳۹۱سـاعت 21:26 نويسنده سیاه نویس✖


                                                     به نام خدا-سیاهنویس

   عشق یعنی آزادی 


آخرین کسی بودم که از کلاس خارج شدم. توی سالن ایستادم لب تر کن را از جیب پالتوام درآوردم و به لبهای خشکم مالیدم. از کودکی خشکی لب ارمغان آمدن زمستان را به من می داد. فصلی که عاشقش بودم. چشم به انتهای سالن دوختم دختر مانتو شیری با دو پسر و یک دختر کنار شوفاژ در حال حرف و خنده بود. آرام به طرف انتهای سالن حرکت کردم وقتی به جمعشان رسیدم بدون نگاه به آنها خنده ای کردم و گفتم: هه صدای هرهر و کرکرشان به هوا بلند شده اونوقت ادعا می کنند آزادی نیست.

نمی دانم چرا این را گفتم شاید برای انتقام از دختر مانتو شیری شاید هم غیرتی شدم. یکی از پسرها با ناراحتی به طرفم آمد ولی دختر مانتو شیری جلویش را گرفت. هنگام خارج شدن از در سالن نگاهی به او انداختم او هم داشت نگاهم میکرد. صورتش زیبا و دلربا بود از زیر مانتو اش منحنی های بدنش کاملا آشکار بود و هیکل پر و خوش فرمش را نشان میداد. حاضر بودم شرط ببندم بقیه پسرها به جای رنگ مانتواش به باسن و سینه های که از زیر مانتوی شیری رنگش بیرون زده بود توجه می کردند. تقصیری هم نداشتند هیکلش طوری بود که توجه هر آدمی را جلب می کرد. اولین باری که او را دیدم و آن حس غریب در من بیدار شد همین مانتو شیری تنش بود. علتش را نمی دانم ولی اسم او برایم شد دختر مانتو شیری با اینکه فامیلی اش را می دانستم ولی این اسم به ذهنم چسبید.

برف هچنان آرام به زمین می ریخت. به طرف نیمکتی که سایبان داشت رفتم رویش نشستم و مشغول تماشای بارش برف شدم. طولی نکشید که فکرم به کلاس فارسی کشیده شد. قرار بود استاد درباره صنعت کنایه حرف بزند. آرایه ای که دوستش داشتم. ولی نمی دانم چه شد که کلاس به میدان جنگ تبدیل شد آن هم از نوع سیاسیش. صحبت سر آزادی بود. اینکه هست یا نیست. بحث را دختر مانتو شیری با پسر بسیجی شروع کردند و کم کم دیگر دانشجوها هم جرات پیدا کردند و قاطی این بحث جنجالی شدند ولی با احتیاط چون تقریبا تمام بچه های کلاس ترم دومی بودند و تازه دانشجو و در این محیط جدید نام حراست آنها را می ترساند.

استاد ادبیات که به خاطر قیافه و سیبیلش به هیتلر معروف بود ولی درست بر عکسش کاملا طرفدار دموکراسی بود روی میز نشست لبخندی بر لبانش نشاند پاهایش را در هم گره زد و ساکت منتظر ماند تا شاگردانش خود به نتیجه برسند.من هم خواستم قاطی بحث شوم.همین که گفتم: آزادی هست دختر مانتو شیری با غضب نگاهم کرد و گفت: نه نیست جناب نیچه. کلاس خنده ای انفجاری کرد. قبلا هم به من نیچه گفته بود ولی نه  اینگونه رک ، دفعه قبل اتفاقی شنیدم.یقین داشتم به خاطر سیبیل هایم این لقب را به داده.من هم تا آخر کلاس ساکت شدم و به جای شرکت در بحث از پنجره ای که دختر مانتو شیری کنارش نشسته بود به بارش برف نگاه کردم گاهی نگاهم به او می افتاد مبهوت می شدم صدایش را نمی شنیدم فقط لبهای قلوه ایش را می دیدم که داشت تکان می خورد.تماشایش مثل تماشای بارش برف زیبا بود. دیدنش یک حس خاص به من می داد حسی که قبلا تجربه اش نکرده بود.جرات نداشتم اسمی روی این حس بگذارم.هر وقت این حس می گفت: من هستم.سرکوبش می کردم و می گفتم:خفه شو تو یه پسر پاپتی شهرستانی هستی که ولخرجی بزرگت خوردن قهوه در کافه گلبرگ هست. تو را چه به بچه پولدارها. ولی تقصیر دلم نبود طوری نگاه می کرد که آن حس ناخوداگاه بیدار می شد گاهی خیال می کردم نگاهش به من از جنس دیگری هست ولی زود به این خیال خام می خندیدم. ترم اول وقتی برای اولین بار دیدمش فکر کردم بچه پولدار هست. ولی وقتی دیدم بر عکس بقیه دخترها که هر روز لباس جدیدی می پوشند او تا آخر ترم همان مانتوی شیری را پوشیده فهمیدم از طبقه متوسط جامعه هست که با زور و اجبار از پدرش پول گرفته و این مانتو گران قیمت را خریده و دو سه ترمی تنش هست.اما وقتی این ترم دیدم مردی دو بار او را با مرسدس به دانشگاه آورد و او آن مرد را پدر خواند فهمیدم واقعا بچه پولدار هست.نمی دانم چرا تیپش را عوض نمی کرد تنها تغیرش در این مدت پوشیدن کت چرمی آن هم به خاطر سردی هوا بود.

پسر بسیجی اصرار داشت که اسلام خود آزادی است و آزادی از اوجب واجبات است. ولی دختر مانتو شیری زیر بار نمی رفت و می گفت:نیست که نیست. در ژایان بحث اکثریت طرف دختر مانتو شیری را گرفتند. از این بابت خوشحال بودم.چون نظرم همین بود. ولی کاش دختر مانتو شیری می گذاشت حرفم را بزنم و بگویم آزادی هست.کاش می گذاشت ابراز نظر کنم و بگویم در اینجا آزادی هست بیشتر از هر کجای جهان ودر هیچ کجای دنیا مثل اینجا مردم فریاد آزادی آزادی سر نمیدهند آن هم بدون هیچ ترسی.کاش می گذاشت داد بزنم آزادی هزینه دارد ولی در هیچ کجای دنیا رسیدن به آزادی به ارزانی اینجا نیست در نقطه نقطه این کشور آزادی هست حتی در شهر کوچک ما،تهران که جای خود دارد.کاش می گذاشت حرفم را بزنم.برف داشت شدت می گرفت سردم شده بود از جایم بلند شدم تا دانشگاه را ترک کنم که یک صدای جادوئی بدنم را لرزاند خودش بود.با لبخند گفت:سلام آقای امممممممممم....با صدای لرزان گفتم:مهدوی لبخندی زد و گفت:اونو میدونم اسم کوچیکتون؟تنم داشت می لرزید لب های خشکم را باز کردم و با اضطراب گفتم:امیر

با لبخند گفت:امیر آقا.بابت امروز معذرت می خوام.

داغ بودم و احساس می کردم دارم عرق می کنم.لبخندی زدم و گفتم: مگه نیچه مرد کوچکیه.لبهای قلوه ایش را از هم باز کرد وخندید انقدر زیبا که مست شدم.با همان لبخند سحرآمیزش گفت:می تونم شمارتونو داشته باشم.

اگه رویا بود نمی خواستم بیدار شوم.با دستپاچگی گفتم:البته البته.الان می نویسم که گفت:نه به شماره من تک بزنید.تا شما هم شماره منو داشته باشید.شماره اش را گفت.تک زنگ زدم بعد در حالی که زیپ کت چرمیش را می کشید خداحافظی کرد و خواست برود که گفتم:خانوم عظیمی حرفم را قطع کرد و گفت:کلبرگ اسمم گلبرگه.گلبرگ صدام کن.احساس آزادی می کردم.با لبخند گفتم:گلبرگ خانوم من امروز می خواستم تو کلاس از شما....حرفم راقطع کرد و گفت:منکه معذرت خواستم گفتم نه منظورم...انگشتش را به نشانه سکوت روی لبهایش گذاشت و رو به آسمان کرد و گفت: ببین داره برف می باره.عاشقشم.بی اراده لبخند زدم.او هم مثل من عاشق برف بود.بعد رفتن گلبرگ با قلبی که داشت خودکشی می کرد به سمت در خروجی به راه افتادم.

دم در دانشگاه پر بود از ماشین.سرم را از پنچره یک تاکسی تو کردم و گفتم:آزادی؟راننده مسن با لبخند گفت:اره پسرم خودِ خودِ آزادی.در راه غرق تماشای برف بودم که صدای راننده منو به خودم آورد که می گفت:پسرم رسیدیم آزادیِ.کرایه را پرداختم و پیاده شدم و به طرف خانه دانشجو یی ام حرکت کردم. در راه چشمم به کافه گلبرگ افتاد.لبخندی زدم.باید جشن می گرفتم وارد کافه شدم و به سمت صندلی همیشگی رفتم.گارسون جوان در حالی که قهوه را جلویم می گذاشت مثل همیشه جویای حالم شد.با لبخند جوابش را دادم. قهوه را یک باره سر کشیدم.خوشحال بودم و نظرم در باره بحث امروزعوض شده بود. بی کنایه آزادی بود و مرزی نداشت و کسی نمی توانست آن را از کسی بگیرد.موبایلم را از جیبم در آوردم و مسیجی برای گلبرگ نوشتم. "ببین دارد برف می بارد تنها کسی می تواند آزادی را از ما بگیرد که بتواند جلوی باریدن برف را بگیرد" .داشتم  از کافه بیرون می رفتم که زنگ اس ام امس موبایلم به صدا در آمد.خودش بود گلبرگ،زودتر از آن چیزی که فکر می کردم جوابم را داد.قلبم داشت خودش را به سینه ام می کوبید. مسیجش را خواندم باز آن حس بیدار شد ولی اینبار سرکوبش نکردم گذاشتم آزاد باشد آزادِ آزاد.گلبرگ نوشته بود. "اره هیچ کس نمی تواند جلوی آزادی را بگیرد همانطور که کسی نمی تواند جلوی عاشق شدن را بگیرد."

عشق . آزادی-سیاهنویس

تاريخ سه شنبه دوم آبان ۱۳۹۱سـاعت 2:18 نويسنده سیاه نویس✖

яima