مدير سايت: سیاه نویس
   خوش آمديد

Merry Christmas

                                                Happy New Year

                                                   2015

                                                Merry Christmas

 

 

Merry Christmas

Merry Christmas - سال نوی میلادی مبارک

 

جهان در سوگ پسر فاطمه

بوی محرم...

بوی حسین...

بوی ابوالفضل...

وای که چقدر عاشقتم عباس...

 

و این جمله برای تو علمدار کم ارزش، ولی همین را توانستم بنویسم

آن اسب آمد ولی آن مرد را نیاورد...

 

در مدرسه ی کربلا ، کودکان به چشم خود دیدند

 

که بابا دو بخــــش است:


بخشی در صحـــــرا ، بخشـــی بر بالایٍ نیــــزه ..


اما اینکـــه عمــــو چند بخش است را فقـط بــابـــا می دانــد

 

جهان در سوگ پسر فاطمه , جملات زیبا درباره عاشورا , یا ابوالفضال , یا حسین یا حسین مظلوم , شرمنده ایم فاطمه , بهترین عکسها از محرم , عاشقتم ارباب , عاشورا , حسین در کربلا عباس را داشت , سایت داستانیا

 

زینب جان!

شرمنده ایم که بهای حسینی شدن ما

"بی حسین" شدن تو بود،

و شرمنده تر آنکه تو بی حسین شدی . ما حسینی نشدیم

 

 

جهان در سوگ پسر فاطمه , جملات زیبا درباره عاشورا , یا ابوالفضال , یا حسین یا حسین مظلوم , شرمنده ایم فاطمه , بهترین عکسها از محرم , عاشقتم ارباب , عاشورا , حسین در کربلا عباس را داشت

 

پرسیدم:ازحلال ماه، چراقامتت خم است؟

 

آهی کشیدوگفت:که ماه محرم است.


گفتم: که چیست محرم؟

 

با ناله گفت:ماه عزای اشرف اولاد آدم است.

 

جهان در سوگ پسر فاطمه , جملات زیبا درباره عاشورا , یا ابوالفضال , یا حسین یا حسین مظلوم , شرمنده ایم فاطمه , بهترین عکسها از محرم , عاشقتم ارباب , عاشورا , حسین در کربلا عباس را داشت

 

 

چه کوتاه است فاصله میان

 

بالا رفتن دست علی (ع) و بالا رفتن سر حسین (ع)

 

فاصله ای از ظهر غدیر تا ظهر عاشورا 

 

جهان در سوگ پسر فاطمه , جملات زیبا درباره عاشورا , یا ابوالفضال , یا حسین یا حسین مظلوم , شرمنده ایم فاطمه , بهترین عکسها از محرم , عاشقتم ارباب , عاشورا , حسین در کربلا عباس را داشت

 

چه کوتاه است فاصله میان

 

بالا رفتن دست علی (ع) و بالا رفتن سر حسین (ع)

 

فاصله ای از ظهر غدیر تا ظهر عاشورا 

 

 

جهان در سوگ پسر فاطمه , جملات زیبا درباره عاشورا , یا ابوالفضال , یا حسین یا حسین مظلوم , شرمنده ایم فاطمه , بهترین عکسها از محرم , عاشقتم ارباب , عاشورا , حسین در کربلا عباس را داشت

 

 

تا قیامت ز قیام تو قیامت برپاست

از قیام تو پیام تو عیان است هنوز

همه ماه است محرم ، همه جا کرب و بلاست

در جهان موج جهاد تو روان است هنوز . . .

 

 

 

جهان در سوگ پسر فاطمه , جملات زیبا درباره عاشورا , یا ابوالفضال , یا حسین یا حسین مظلوم , شرمنده ایم فاطمه , بهترین عکسها از محرم , عاشقتم ارباب , عاشورا , حسین در کربلا عباس را داشت

 

این عکسا رو می ذارم چون خودم زنجیرزنم...از 9 سالگی شایدم کمتر زنجیر زدم...همیشه عاشق ماه محرم بودم با تمام غمش...حکمت بود قسمت بود یا حتی اتفاق، بزرگترین و بهترین اتفاق زندگیم هم برای من در تاسوعا افتاد... تاسوعای سال 83، دقیقا شنبه اولین روز اخرین ماه سال 83 ساعت حدود 4.30 دقیقه...

 

وقتی نام ارباب می آید دیگر مرزی بین زن و مرد، جوان امروزی و دیروزی، مذهبی و غیر مذهبی وجود ندارد.

جهان در سوگ پسر فاطمه , جملات زیبا درباره عاشورا , یا ابوالفضال , یا حسین یا حسین مظلوم , شرمنده ایم فاطمه , بهترین عکسها از محرم , عاشقتم ارباب , عاشورا , حسین در کربلا عباس را داشت

جهان در سوگ پسر فاطمه , جملات زیبا درباره عاشورا , یا ابوالفضال , یا حسین یا حسین مظلوم , شرمنده ایم فاطمه , بهترین عکسها از محرم , عاشقتم ارباب , عاشورا , حسین در کربلا عباس را داشت

 

سایت داستانیا - یا حسین - بهترین عکسه از محرم - عاشورا و تاسوعا - سیاه نویس - داستان سیاه - داستانیا - یا خسین - یا علمدار -  بوی محرم

هیت خودمون...یا علمدار...همه نوکرتیم و من نوکر نوکرات...

جهان در سوگ پسر فاطمه , جملات زیبا درباره عاشورا , یا ابوالفضال , یا حسین یا حسین مظلوم , شرمنده ایم فاطمه , بهترین عکسها از محرم , عاشقتم ارباب , عاشورا , حسین در کربلا عباس را داشت

جهان در سوگ پسر فاطمه , جملات زیبا درباره عاشورا , یا ابوالفضال , یا حسین یا حسین مظلوم , شرمنده ایم فاطمه , بهترین عکسها از محرم , عاشقتم ارباب , عاشورا , حسین در کربلا عباس را داشت

 

جهان در سوگ پسر فاطمه , جملات زیبا درباره عاشورا , یا ابوالفضال , یا حسین یا حسین مظلوم , شرمنده ایم فاطمه , بهترین عکسها از محرم , عاشقتم ارباب , عاشورا , حسین در کربلا عباس را داشت

رفیق فابریکمِ....هر کی حسینیِ

جهان در سوگ پسر فاطمه , جملات زیبا درباره عاشورا , یا ابوالفضال , یا حسین یا حسین مظلوم , شرمنده ایم فاطمه , بهترین عکسها از محرم , عاشقتم ارباب , عاشورا , حسین در کربلا عباس را داشت

  یک مداحی زیبا از سید ذاکر... هم صوتس هم تصویری... با لینک مستقیم

مداحی احساسی از سید ذاکر صوتی

فایل تصویری همان مداحی در آپارات

در پناه سید و مولا حسین و ارباب ابوالفضل

 

بازگشت - عید قربان

                                                               به نام خدای مادر

 

خلاصه اتفاقات: باز شدن مدرسه ها - عید قربان - بازگشت رز - این قالب به خاطر باز شدن مدرسه ها و دلانگیم برا بوی نیمکت و کچ و بخصوص دویدنم به مدرسه اونم تنهایی. این قالب و هر کی درست کرده برا من درست.....

 

سلام رفقا. مدتی نبودم برام اتفاقات زیادی افتاد که اکثرشون بد بودن ولی به قول چارلی همونطور که به نفسم گفتم آدمای موفق آدمایی هستن که از اتفاقات بد اتفاقات خوب می سازن...اخرین اتفاقی که برام افتاد و براتون میگم، مرگ رفیق 23 ساله ام وحید یه مرد بزرگ وناکام که رفت زیر خاک، ولی تو دلم مثل همه عزیزای رفتم زنده هست. براش فاتحه بخونید و برا دو جون دیگه که اونام پیش خاصترین مخاطب خاصن...من تو این مدت یه چیزی یاد گرفتم و می خوام یه شمام بگم : درد و رازتونو به هیچ کس نگید حتی خدا، چون خدا خودش از درد شما با خبره.  حالا دیگران، ولی اگه برید درد یا رازتونو به صمیمی ترین رفیقتون بگید مطمن باشید اونم میره به صمیمی ترین دوستش می گه، چرا نگه؟؟؟ راز شما بوده گفتین، گارانتی نداره اون نره به یکی دیگه بگه!!! پس نگین چون همینجور دست به دست میشه بعد می افته دست دشمنتون و اونوقته دردتونو بر می داره تیزترش می کنه بهش نمک می پاشه و فرو می کنه تو قلبون و شما بیشتر از قبل درد می کشید. این و تو دنیایی واقعی گفتم تو دنیایی مجازی اصلا نگید. چند سال قبل دنیای مجازی جای خوبی بود -توایران- آدم فهمیده ها و با شعورا میومدن نت ولی الان هر کس و نا کسی یه نت بوک و تبلت دستشه. و همینطور و عین گوسفند دارن میریزن تو دنیای مجازی. اون باشعورا و با شخصیتا هنوزم هستن. با شعور با شخصیت تازه وارد هم به دنیای مجازی زیاد داریم. ولی شناختنشون کار من و شما نیست. و ختم کلام عجیب نامرد دنیایی شده این دنیای مجازی. من تو این مدت 3 - 4 ماهی که تو دنیای مجازی بدی در حق خودم دیدم تو دنیایی واقعی ندیدم بخدا کاریم با کسی نداشتم. یهو طرف می شد دشمنم. ولی من هرگز دشمنی با کسی نداشتم و ندارم.

 

حالا دومیش هی می گفتین بابا سیاه نویس چیه، سیاه نه، اینقدر سیاه چرا...باید بگم تخلص یا اسم هنری من تو زیر داستانایی که از من منتشر شدن رز هستش. از این به بعدم میشم رز ولی از اونجا که سیاه نویس و دوس دارم تو پارانتز می نویسم سیاه نویس چون خاطره دارم ازش فراوان. حالا بگذریم یه رفیق نامرد ولی گلی دارم به اسم ایمان که اون شد یهو رز. ماجرا داره شاید یه روز داستانش کردم و خوندید.

 

اما تبریک به خاطر دو چیز اول تبریک به مناسبت عید قربان. امیدوارم هر روزتون عید باشه. اصن عید تو عید باشه زندگیتون.  اینم تبریک روز عید قربان برا همه رفقام. اول بذارین یه جمله از .....برا تبریک عید قربان بگم...

 

اتمام حجت کردم
طاقتم طاق شده
درد فراق وصل تو را می طلبد
این عید قربان ، قربان تو می شوم . . .

 

عید قربان - سیاه نویس - رز

عید قربان - داستانهای متفاوت - داستانهای عاشقانه

 

دوین تبریکم بخاطر بازگشت شکوهمندانه رز یا همان سیاه نویس سابق. خوشحال باشی ای مردم ;-))

 

این رزها هم تقدیم شما............

 

من الان دیگر رزم - سیاه نویس

رز - سیاه نویس عاشقانترین داستانهای دنیا - داستانهای متفاوت - بهترین داستانهای کره زمین

 

 

آیسا - ماه رمضان

 

آیسا

 

آیسا با شنیدن صدای مادرش که گفت: عجله کن، به طرف میز کوچک آرایشش رفت ، آرایش خفیفی کرد و مشغول پوشیدن مانتو اش شد که در باز شد و آراز در چهارچوبش نمایان شد. آراز با شیرین زبانی خاص خودش که آیسا عاشقش بود گفت: آبجی نمیای بریم پارک؟ آیسا آغوشش را باز کرد و داداش پنچ ساله اش را در بغل گرفت و ماچ ابداری روی لبانش کاشت و گفت: چرا عزیزم  الان میریم، قربونت بشم الهی. آیسا دست در دست آراز به حیاط کوچک خانه آمد. پدرش داشت حصیر و هندوانه نسبتا بزرگی را در صندوق عقب ماشین می گذاشت. لحظاتی بعد مادرش هم آمد و همگی با هم عازم پارک نزدیک خانه شدند.

آیسا در انداختن حصیر به باباش کمک کرد ولی وقتی دید دل آراز برای بازی با تاب و سرسره غنج میرود دست او را گرفت و به طرف محوطه بازی رفت. با هر فشاری که آیسا بر پشت آراز که سوار بر تاب بود وارد می کرد صدای فریاد توام با خنده آراز به هوا می رفت. خوشحالی ته تغاری خانه ایشان بی تردید خوشحالی آیسا هم بود. دقایقی بعد مادرشان برای خوردن هندوانه صدایشان کرد، آیسا هر چه تلاش کرد و به هر دوز کلکی متوسل شد نتوانست آراز را از تاب بازی جدا کند. ناچار خودش به تنهایی به طرف پدر و مادرش رفت، یک قاچ هندوانه برداشت و با دست مشغول خوردنش شد، روی حصیر دراز کشید و به آسمان صاف که با چند تیکه ابر تزئین شده بود نگاه کرد. آیسا یک آن متوجه شد پسری بهش زل زده. از آن پسرهای علاف زنجیر بدست که سر کوچه ها می ایستاند و متلک بار دخترها می کردند بود. از این تیپ پسرها متنفر بود. بهش بی محلی کرد. ولی جوان دست بردار نبود. آیسا می ترسید پدر حساسش بفهمد و شّر به پا کند به همین خاطر به کنار مادرش آمد سرش را روی زانوهای مادرش گذاشت و چشمانش را بست نسیم خنکی می وزید درخت قطوری سایه اش را روی آیسا انداخته بود صدای خنده و شادی بچه ها گوش را نوازش می کرد. یک آن احساس خوشبختی توام با امنیت وجودش را فرا گرفته. و این احساس با نوازش موهایش توسط مادرش تکمیل شد.

آیسا با چشمان بسته به پدرش گفت: بابا برامون بستنی بخر، سنتی لطفا. پدرش با لبخند چشمی گفت و از جا بلند شد و به طرف مغازه حرکت کرد همین موقع صدای جیغ ترمزی آیسا را با آشفتگی  نیم خیز کرد. در چند قدمیشان انگار تصادفی رخ داده بود. آیسا دلش شور زد حسی که هرگز تجربه اش نکرده بود. از صحنه تصادف سر برگرداند وبا چشمهایش آراز را جستجو کرد ولی هر چه گشت کمتر یافت. آیسا با لکنت زبان گفت مامان آر.. آراز کو؟ دل مادرش هم یکدفعه فرو ریخت. از دور پدرش را دید که بر سرش می کوبید، دو پا داشت دو تا هم قرض گرفت و مثل باد به طرف محل تصادف دوید. چهره معصوم آراز با آن گونه ها و لبهای برجسته اش غرقِ خون بود. آیسا ناباورانه آراز را در بغل گرفت. مادرش نیمه های راه از هوش رفته بود. آیسا مطئمن بود که آراز زنده می ماند. فکر آسیب دیدنش هم برایش مسخره بود. حتی دعا هم نکرد چون خود خدا هم می دانست که این فرشته کوچوک باید زنده بماند. آیسا شروع کرد به صحبت کردن با آراز. نه صدای شیون مادرش را می شنید نه گریه های پدرش را.

در بیمارستان مادرش غوغایی به پا کرده بود. پدرش در گوشه ای ایستاده بود و شانه هایش تکان می خورد. ولی آیسا بی هیچ اشک و آهی پشت پنچره سی سی یو ایستاده بود و به آراز که با چشمانی بسته روی تخت دراز کشیده بود و دکتر و پرستارهایی که دور تخت آراز می چرخیدند خیره شده بود. برایش مسخره بود که مادر و پدرش گریه می کردند، دلش می خواست فریاد بزند: خفه شین آراز همین الان خوب میشه. آیسا یقین داشت باز گرمای وجود آراز را حس خواهد کرد.

 بعد از مدتی دکتر بیرون آمد. آیسا زودتر از بقیه خودش را به او رساند. احتیاجی به حرف دیگر نبود رنگ رخسار دکتر خبر می داد از سر ضمیرش، وقتی دید روی صورت آراز ملافه سفید کشیدند جیغی زد که تمام بیمارستان را لرزاند. به طرف تخت آراز دوید و او را در آغوش گرفت و شروع کرد به جیغ زدن. لحظاتی بعد آرام شد و شروع کرد به حرف زدن با داداشش: بیدار شو آراز، منم ابجی آیسات، بیدار شو آرازم چشای خوشگلتو باز نکنی باهات قهر میکنما، بیدار شو قربونت برم بلند شو بریم تاب بازی. قراره برات دوچرخه بخریم یادته؟ همون قرمزه! پرستاری با تجربه با چشمانی که اشک در آن حلقه بسته بود پیش آیسا رفت و خواست آراز را از او بگیرد. آیسا فریاد زد: من آراز و به هیچکس نمیدم حتی به خوده خدا. این داداش کوچولوی منه. انقدر جیغ زده بود که دیگر صدایش در نمی آمد. پرستار گفت: داری اذیتش می کنی. آیسا جیغ زد: گمشو آراز من فقط خوابیده. پرستار با چشمانی اشک بار گفت: اره خوابیده تو که نمی خوای بیدارش کنی؟ می خوای؟ آیسا به علامت نفی سرش را تکان داد. پرستار گفت: پس آراز رو بده به من ببرم بذارم روی تخت بخوابه. آیسا با دستانی لرزان آرازش را به پرستار داد تا داداشش به خوابی ابدی فرو برود.

 

دو سال از آن پنچ شنبه نحس می گذرد. ولی دیگر پنچ شنبه ها برای آیسا نحس نیست پنچ شنبه موعد دیدار است. آیسا جلوی میز آرایش ایستاد و به عکس آراز که در آخرین جشن تولدش گرفته شده نگاه کرد کت و شلواری مشکی با پاپیون و لبخندی که هزار مرتبه شیرینتر و خواستنی ترش کرده بود.آیسا صدای در را شنید که باز شد. مادرش بود که گفت: عجله کن. پدر و مادرش در این دو سال نصف شده بودند. مرگ آراز شاید سهم کوچکی در این خم شدنشان داشت. آنها حتی به راننده مستی که آراز را از  آنها گرفت رضایت دادند. مشکل اصلی خود آیسا بود، بعد مرگ آراز، آیسا برای مدتی نتوانست حرف بزند تارهای صوتیش بر اثر جیغهای که زده بود اسیب دیده بودند و از افسردگی شدید رنج می برد، ولی مشکل اصلی اینها نبودند، آیسا به بیماری خطرناک قلبی مبتلا شده بود بیماریی که هر رور او را به مرگ نزدیکتر می کرد. صدای بسته شدن در را شنید مادرش رفته بود، به عکس آراز چشم دوخت و گفت: داداشی نمی دونی چقدر دلم می خواد بیام پیشت ولی بابا و مامان تنهان باید پیششون بمونم ولی بلاخره می بینمت. آیسا با بغضی خفه کننده لبانش را به قاب عکس چسباند سپس عازم دیدار با آراز شد..

 این داستان کاملا واقعی بود.... الان اون کوچولی 5 ساله که داداش ابجیمه الان پیش خداس

  رمضان ماه خدافرا رسید.

 

 این ماه بر تمام مسلمانان مبارک

 

سیاه نویس - داستانهای متفافت - ماه رمضان

 

اگه زبونتون روزه نیست لااقل دلتون روزه باشه

 

ماه رمضان - ماه عسل -سیاه نویس داستان - مجموعه داستانهای متفاوت

 

 

تو این ماه برنامه ماه عسل و نگاه کنید واقعا محشره...بخوص برنامه احسان و سولماز که عشق واقعی رو نشان داد. حتما حتما این قسمت و نگاه کنید یک پست هم درباره ماه عسل در وبلاگ دومم گذاشتم آدرسش در زیره

پسرغمگین

 عشق واقعی

عکسهای برنامه مربوط به احسان و سولماز در برنامه ماه عسل

سیاه نویس - ماه عسل

 

اینم عکس احسان و سولماز دو زوج واقعا عاشق...احسان خیلی مردی(احسان شوهر سولماز و میگم...البته احسان علیخانیم خیلی آقاست)

 

مجموعه داستانهای متفاوت - سیاه نویس - ماه عسل

روی عبارت زیر کلیک کنید!

 

 ماهتون همیشه عسل

 

خانوم یا آقای یه رفیق این سایت توسط مسیح (سام) واگذار شده ما عاشق چشم ابروی شما نیستیم ما این سایت و با پول خواستیم بخریم که آقای امیری گفتن: من پول نمی خوام الان آقای امیری فقط نویسنده افتخاری این وبلاگ و 4 وب دیگر ماست این وب 4 نویسنده داره که با سام که قلمشون برا ما با ارزش و مورد احترمه میشه 5 نویسنده و یک نویسنده که نامش ناشناس هست. این وبلاگ یک وبلاگ گروهی هست و ما ه زودی تغیرات را در قالب وبلاگ و محتواش خواهیم داد. من از شما خواهش دارم دیگه مزاحم نشید. اون اسم می تونه مال هزارن نفر باشه ما اون اسمم پاک کردیم و از اقای امیری درخواست می کنم اجازه بده داستان و پاک کنیم. چون نویسندش ایشون هستن. شما هم هی برا 4 عزیزش رحمت نفرستین همون ظلمی که در حقش کردین کافیه من نظرات این داستان و باز می کنم. لطفا دیگه مزاحم نشید. که اگر بشید من نام داستان و با اسمای اصلیش می نویسم. با اینکه اون اسامی هم کذبن. و مطمنا افشاگری می کنم صد الته با اجازه آقای امیری و از نظراتتون عکس می گیرم و در صفحه اصلی سایت قرار میدم. اگه لازم شد با مدیریت بلاگفا تماس می گیرم تا ای پی شما رو به فتا بده. موفق باشید.

 

#ترنم مدیر فعلی سایت داستانیا.

داستان بغض و لبخند


به روز شده در 15 اردیبهشت

بغض و لبخند 


کش و قوسی به خودم دادم و بلند شدم، لبه تخت نشستم و نگاهی یه آیسا که در خواب ناز بود انداختم. با دیدنش باز این بغض یکساله گلویم را فشرد. آرام اتاق خواب را ترک کردم و به آشپزخانه رفتم، بساط صبحانه را چیدم و منتظر آیسا شدم. دقایقی گذشت بلاخره قامت زیبای آیسا در چهارچوب در پدیدار شد. نگاهی به سر تا پایش کردم، خد انگار اشتباهی آیسا را آدم کرده بود بی شک او فرشته بود، فرشته ای که حتی اگر بهترین مجسمه سازان جهان دور هم جمع می شدند نمی توانستند تندیسی از او بسازند که یک درصد زیباییش را نشان دهند.

آیسا با چشمان دریائیش به من نگاه کرد و مثل همیشه مرا به لبخندی مهمان کرد، لبخندی که باز بغض لعنتی را قلقلک داد. بعد از خوردن صبحانه به پذیرایی رفتیم و ساعاتی چاوشی ما را به خلسه برد. دم دمای ظهر رو به آیسا کردم و گفتم: عزیزم ناهار چی دوس داری برات بپزم؟ یا بذار ببینم امروز شنبه است می خوای به افتخارش پیتزا سفارش بدم تا مثل همون شنبه آشنایمون که پیتزا خوردیم پپرونی بزنیم تو رگ و تجدید خاطرات کنیم هان؟ با لبخند رضایتش را اعلام کرد، لبخندی که داشت توان نگه داشتن بغض را از من می گرفت، زیر لب زمزمه کردم نه، امروز  گریه نمی کنم و این بغض لعنتی را به زانو در می آورم. رو به آیسا کردم و گفتم: این پیتزا رو مفت بهت نمی دم باید با من برقصی "تانگو" باشه؟ و دوباره همان لبخند.

 ساعت دو پیتزاها رسید آنها را همراه با شمعی روشن و دسته گل رزی که از باغچه حیاط چیده بودم روی میز ناهار خوری گذاشتم. رو به روی آیسا نشستم و تکه ای پیتزا برداشتم و گاز زدم بغض مثل دیواری راه گلویم را بسته بود. به زور پیتزای داخل دهانم را قورت دادم. داشتم می ترکیدم به طرف پنچره رفتم و مشغول تماشای حیاط بزرگ خانه شدم، تاک ها پر از خوشه های انگور بود. گلهای یاس و مریم و رز زیبایی حیاط را دو چندان کرده بود و سه درخت گردو که با دستهای خودم کاشته بودم الان نصف فضای حیاط را گرفته بودند، رو به آسمان کردم ابرهای سیاه در هم تنیده بودند و مژده باران را می دادند. یک لحظه آیسا را دیدم که کنارم ایستاده و به خاطر اخمهایم اخم کرده بود. با خنده گفتم: باشه باشه می خندم ولی رقص تانگو رو تو حیاط می کنیم حتی اگر بارون بباره، قبول؟ و او قبولیش را با لبخندی آسمانی اعلام کرد.

حدسم درست بود باران شروع به باریدن کرد. زود دست آیسا رو گرفتم و گفتم: پاشو پاشو من تانگو می خوام با لبخندی برخواست و به دنبال من روانه حیاط شد. قطرات باران انگار برای رسیدن به زمین با هم مسابقه گذاشته بودند. زیر باران سیل آسا شروع به رقص کردیم. در آسمانها بودیم آیسا مانند ماهی از میان دستانم غلط می خورد. هیچکداممان قصد توقفش را نداشتیم زمان رقص از دستمان در رفته بود که باران بند آمد. رو به آیسا کردم و گفتم: ممنونم. باز همان لبخند و باز همان بغض. لبخندی به چهره نشاندم و گفتم: بدو بریم خونه الانه که هر دو عطای دنیا رو به لقایش ببخشیم. بعد از دوشی با آب گرم خود را خشک کردیم و لباسهای خشک پوشیدیم و به پذیرایی برگشدیم.

حوالی ظهر بود، داشتیم سریال تماشا می کردیم که زنگ خانه به صدا در آمد. مادرم بود از آمدنش خوشحال نشدم، باز آمده بود حرفهای صد من یه غاز بزند. مادرم وارد خانه شد برایش چایی ریختم و گفتم: تو این هوا واجب بود با این پا دردت؟ مامانم چهره در هم کشید و گفت: یدفعه بگو برمو گورمو گم کنم دیگه. چهره مظلوی به خود گرفتم و گفتم: من غلط بکنم همچین حرفی بزنم؟ مادرم بعد از دقایقی سکوتش را شکست و گفت:احسان به خدا همه فکر و ذکرم پیش توئه خودت که نمیایی پش ما چکار کنم؟ خودت بگو، ولت کنم به امون خدا؟ احسان جان، جون مادرت، از خر شیطون بیا پائین و با دختر داییت ازدواج کن به خدا روح آیسا هم شاد...دیگه صدای مادرم را نمی شنیدم به صورت زیبای آیسا زل زدم. لبخد هنوز روی لبهایش بود و بغض همچنان توی گلویم.

ممنون که خوندید. اگه دلتون خواست می تونید داستان والنتاین سیاه را در وبلاگ دومم بخونید. سرگرمتون می کنه، قول:-)

وبلاگ پسر غمگین - داستان والنتاین سیاه - کلیک کنید


=====================================================

=====================================================


عید نوروز و هم به همتون تبریک میگم.


خودمان باید به خودمان کمک کنیک. همون مثل کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من.




درباره سايت

آخرين عناوين

تصاوير منتخب 3

ســـایــت داســـتــانــیــا - dastania

مجموعه داستانهای متفاوت ، جالب و خواندنی - داستانیا

لينک هاي مفيد

اطلاعات سايت