بوی محرم...

بوی حسین...

بوی ابوالفضل...

وای که چقدر عاشقتم عباس...

و این جمله برای تو علمدار کم ارزش، ولی همین را توانستم بنویسم

آن اسب آمد... اما آن مرد را نیاورد....

 

در مدرسه ی کربلا ، کودکان به چشم خود دیدند

 

که بابا دو بخــــش است:

بخشی در صحـــــرا ، بخشـــی بر بالایٍ نیــــزه ..

اما اینکـــه عمــــو چند بخش است را فقـط بــابـــا می دانــد .

جهان در سوگ پسر فاطمه , جملات زیبا درباره عاشورا , یا ابوالفضال , یا حسین یا حسین مظلوم , شرمنده ایم فاطمه , بهترین عکسها از محرم , عاشقتم ارباب , عاشورا , حسین در کربلا عباس را داشت , سایت داستانیا

 

زینب جان!

شرمنده ایم که بهای حسینی شدن ما

"بی حسین" شدن تو بود،

و شرمنده تر آنکه تو بی حسین شدی . ما حسینی نشدیم.

,جهان در سوگ پسر فاطمه , جملات زیبا درباره عاشورا , یا ابوالفضال , یا حسین یا حسین مظلوم , شرمنده ایم فاطمه , بهترین عکسها از محرم , عاشقتم ارباب , عاشورا , حسین در کربلا عباس را داشت

پرسیدم:ازحلال ماه، چراقامتت خم است؟

 

آهی کشیدوگفت:که ماه محرم است.

گفتم: که چیست محرم؟

 

با ناله گفت:ماه عزای اشرف اولاد آدم است.

جهان در سوگ پسر فاطمه , جملات زیبا درباره عاشورا , یا ابوالفضال , یا حسین یا حسین مظلوم , شرمنده ایم فاطمه , بهترین عکسها از محرم , عاشقتم ارباب , عاشورا , حسین در کربلا عباس را داشت

چه کوتاه است فاصله میان

 

بالا رفتن دست علی (ع) و بالا رفتن سر حسین (ع)

 

فاصله ای از ظهر غدیر تا ظهر عاشورا ...

جهان در سوگ پسر فاطمه , جملات زیبا درباره عاشورا , یا ابوالفضال , یا حسین یا حسین مظلوم , شرمنده ایم فاطمه , بهترین عکسها از محرم , عاشقتم ارباب , عاشورا , حسین در کربلا عباس را داشت

مشق این روزهای کودکان معصوم بنی هاشم؛

در مدرسه ی کربلا

 

بابا آب

 

عمو آب

 

جهان در سوگ پسر فاطمه , جملات زیبا درباره عاشورا , یا ابوالفضال , یا حسین یا حسین مظلوم , شرمنده ایم فاطمه , بهترین عکسها از محرم , عاشقتم ارباب , عاشورا , حسین در کربلا عباس را داشت

تا قیامت ز قیام تو قیامت برپاست

از قیام تو پیام تو عیان است هنوز

همه ماه است محرم ، همه جا کرب و بلاست

در جهان موج جهاد تو روان است هنوز . . .

جهان در سوگ پسر فاطمه , جملات زیبا درباره عاشورا , یا ابوالفضال , یا حسین یا حسین مظلوم , شرمنده ایم فاطمه , بهترین عکسها از محرم , عاشقتم ارباب , عاشورا , حسین در کربلا عباس را داشت

 

این عکسا رو می ذارم چون خودم زنجیرزنم...از 9 سالگی شایدم کمتر زنجیر زدم...همیشه عاشق ماه محرم بودم با تمام غمش...حکمت بود قسمت بود یا حتی اتفاق، بزرگترین و بهترین اتفاق زندگیم هم برای من در تاسوعا افتاد... تاسوعای سال 83، دقیقا شنبه اولین روز اخرین ماه سال 83 ساعت حدود 4.30 دقیقه...

 

وقتی نام ارباب می آید دیگر مرزی بین زن و مرد، جوان امروزی و دیروزی، مذهبی و غیر مذهبی وجود ندارد.

جهان در سوگ پسر فاطمه , جملات زیبا درباره عاشورا , یا ابوالفضال , یا حسین یا حسین مظلوم , شرمنده ایم فاطمه , بهترین عکسها از محرم , عاشقتم ارباب , عاشورا , حسین در کربلا عباس را داشت

جهان در سوگ پسر فاطمه , جملات زیبا درباره عاشورا , یا ابوالفضال , یا حسین یا حسین مظلوم , شرمنده ایم فاطمه , بهترین عکسها از محرم , عاشقتم ارباب , عاشورا , حسین در کربلا عباس را داشت

 

سایت داستانیا - یا حسین - بهترین عکسه از محرم - عاشورا و تاسوعا - سیاه نویس - داستان سیاه - داستانیا - یا خسین - یا علمدار -  بوی محرم

هیت خودمون...یا علمدار...همه نوکرتیم و من نوکر نوکرات...

جهان در سوگ پسر فاطمه , جملات زیبا درباره عاشورا , یا ابوالفضال , یا حسین یا حسین مظلوم , شرمنده ایم فاطمه , بهترین عکسها از محرم , عاشقتم ارباب , عاشورا , حسین در کربلا عباس را داشت

جهان در سوگ پسر فاطمه , جملات زیبا درباره عاشورا , یا ابوالفضال , یا حسین یا حسین مظلوم , شرمنده ایم فاطمه , بهترین عکسها از محرم , عاشقتم ارباب , عاشورا , حسین در کربلا عباس را داشت

 

جهان در سوگ پسر فاطمه , جملات زیبا درباره عاشورا , یا ابوالفضال , یا حسین یا حسین مظلوم , شرمنده ایم فاطمه , بهترین عکسها از محرم , عاشقتم ارباب , عاشورا , حسین در کربلا عباس را داشت

رفیق فابریکمِ....هر کی حسینیِ

جهان در سوگ پسر فاطمه , جملات زیبا درباره عاشورا , یا ابوالفضال , یا حسین یا حسین مظلوم , شرمنده ایم فاطمه , بهترین عکسها از محرم , عاشقتم ارباب , عاشورا , حسین در کربلا عباس را داشت

راستی این مداحی سید ذاکر برا شما هم تصویری هم صوتی، برای دانلود

مداحی احساسی از سید ذاکر صوتی

فایل تصویری همان مداحی در آپارات

در پناه سید و مولا حسین و ارباب ابوالفضل

 



برچسب‌ها: سایت داستانیا , عاشورا تاوسوعا , بهترین جملات و عکسها برای محرم , درسوگ حسین و عباس , زیباترین داستانهای دنیا


تاريخ : یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393 | 20:45 | نویسنده : ✘رز✘ (سیاه نویس) |
                                                               به نام خدای مادر

 

خلاصه اتفاقات: باز شدن مدرسه ها - عید قربان - بازگشت رز - این قالب به خاطر باز شدن مدرسه ها و دلانگیم برا بوی نیمکت و کچ و بخصوص دویدنم به مدرسه اونم تنهایی. این قالب و هر کی درست کرده برا من درست.....

 

سلام رفقا. مدتی نبودم برام اتفاقات زیادی افتاد که اکثرشون بد بودن ولی به قول چارلی همونطور که به نفسم گفتم آدمای موفق آدمایی هستن که از اتفاقات بد اتفاقات خوب می سازن...اخرین اتفاقی که برام افتاد و براتون میگم، مرگ رفیق 23 ساله ام وحید یه مرد بزرگ وناکام که رفت زیر خاک، ولی تو دلم مثل همه عزیزای رفتم زنده هست. براش فاتحه بخونید و برا دو جون دیگه که اونام پیش خاصترین مخاطب خاصن...من تو این مدت یه چیزی یاد گرفتم و می خوام یه شمام بگم : درد و رازتونو به هیچ کس نگید حتی خدا، چون خدا خودش از درد شما با خبره.  حالا دیگران، ولی اگه برید درد یا رازتونو به صمیمی ترین رفیقتون بگید مطمن باشید اونم میره به صمیمی ترین دوستش می گه، چرا نگه؟؟؟ راز شما بوده گفتین، گارانتی نداره اون نره به یکی دیگه بگه!!! پس نگین چون همینجور دست به دست میشه بعد می افته دست دشمنتون و اونوقته دردتونو بر می داره تیزترش می کنه بهش نمک می پاشه و فرو می کنه تو قلبون و شما بیشتر از قبل درد می کشید. این و تو دنیایی واقعی گفتم تو دنیایی مجازی اصلا نگید. چند سال قبل دنیای مجازی جای خوبی بود -توایران- آدم فهمیده ها و با شعورا میومدن نت ولی الان هر کس و نا کسی یه نت بوک و تبلت دستشه. و همینطور و عین گوسفند دارن میریزن تو دنیای مجازی. اون باشعورا و با شخصیتا هنوزم هستن. با شعور با شخصیت تازه وارد هم به دنیای مجازی زیاد داریم. ولی شناختنشون کار من و شما نیست. و ختم کلام عجیب نامرد دنیایی شده این دنیای مجازی. من تو این مدت 3 - 4 ماهی که تو دنیای مجازی بدی در حق خودم دیدم تو دنیایی واقعی ندیدم بخدا کاریم با کسی نداشتم. یهو طرف می شد دشمنم. ولی من هرگز دشمنی با کسی نداشتم و ندارم.

 

حالا دومیش هی می گفتین بابا سیاه نویس چیه، سیاه نه، اینقدر سیاه چرا...باید بگم تخلص یا اسم هنری من تو زیر داستانایی که از من منتشر شدن رز هستش. از این به بعدم میشم رز ولی از اونجا که سیاه نویس و دوس دارم تو پارانتز می نویسم سیاه نویس چون خاطره دارم ازش فراوان. حالا بگذریم یه رفیق نامرد ولی گلی دارم به اسم ایمان که اون شد یهو رز. ماجرا داره شاید یه روز داستانش کردم و خوندید.

 

اما تبریک به خاطر دو چیز اول تبریک به مناسبت عید قربان. امیدوارم هر روزتون عید باشه. اصن عید تو عید باشه زندگیتون.  اینم تبریک روز عید قربان برا همه رفقام. اول بذارین یه جمله از .....برا تبریک عید قربان بگم...

 

اتمام حجت کردم
طاقتم طاق شده
درد فراق وصل تو را می طلبد
این عید قربان ، قربان تو می شوم . . .

 

عید قربان - سیاه نویس - رز

عید قربان - داستانهای متفاوت - داستانهای عاشقانه

 

دوین تبریکم بخاطر بازگشت شکوهمندانه رز یا همان سیاه نویس سابق. خوشحال باشی ای مردم ;-))

 

این رزها هم تقدیم شما............

 

من الان دیگر رزم - سیاه نویس

رز - سیاه نویس عاشقانترین داستانهای دنیا - داستانهای متفاوت - بهترین داستانهای کره زمین

 

 




تاريخ : دوشنبه چهاردهم مهر 1393 | 22:42 | نویسنده : ✘رز✘ (سیاه نویس) |
 

آیسا

 

آیسا با شنیدن صدای مادرش که گفت: عجله کن، به طرف میز کوچک آرایشش رفت ، آرایش خفیفی کرد و مشغول پوشیدن مانتو اش شد که در باز شد و آراز در چهارچوبش نمایان شد. آراز با شیرین زبانی خاص خودش که آیسا عاشقش بود گفت: آبجی نمیای بریم پارک؟ آیسا آغوشش را باز کرد و داداش پنچ ساله اش را در بغل گرفت و ماچ ابداری روی لبانش کاشت و گفت: چرا عزیزم  الان میریم، قربونت بشم الهی. آیسا دست در دست آراز به حیاط کوچک خانه آمد. پدرش داشت حصیر و هندوانه نسبتا بزرگی را در صندوق عقب ماشین می گذاشت. لحظاتی بعد مادرش هم آمد و همگی با هم عازم پارک نزدیک خانه شدند.

آیسا در انداختن حصیر به باباش کمک کرد ولی وقتی دید دل آراز برای بازی با تاب و سرسره غنج میرود دست او را گرفت و به طرف محوطه بازی رفت. با هر فشاری که آیسا بر پشت آراز که سوار بر تاب بود وارد می کرد صدای فریاد توام با خنده آراز به هوا می رفت. خوشحالی ته تغاری خانه ایشان بی تردید خوشحالی آیسا هم بود. دقایقی بعد مادرشان برای خوردن هندوانه صدایشان کرد، آیسا هر چه تلاش کرد و به هر دوز کلکی متوسل شد نتوانست آراز را از تاب بازی جدا کند. ناچار خودش به تنهایی به طرف پدر و مادرش رفت، یک قاچ هندوانه برداشت و با دست مشغول خوردنش شد، روی حصیر دراز کشید و به آسمان صاف که با چند تیکه ابر تزئین شده بود نگاه کرد. آیسا یک آن متوجه شد پسری بهش زل زده. از آن پسرهای علاف زنجیر بدست که سر کوچه ها می ایستاند و متلک بار دخترها می کردند بود. از این تیپ پسرها متنفر بود. بهش بی محلی کرد. ولی جوان دست بردار نبود. آیسا می ترسید پدر حساسش بفهمد و شّر به پا کند به همین خاطر به کنار مادرش آمد سرش را روی زانوهای مادرش گذاشت و چشمانش را بست نسیم خنکی می وزید درخت قطوری سایه اش را روی آیسا انداخته بود صدای خنده و شادی بچه ها گوش را نوازش می کرد. یک آن احساس خوشبختی توام با امنیت وجودش را فرا گرفته. و این احساس با نوازش موهایش توسط مادرش تکمیل شد.

آیسا با چشمان بسته به پدرش گفت: بابا برامون بستنی بخر، سنتی لطفا. پدرش با لبخند چشمی گفت و از جا بلند شد و به طرف مغازه حرکت کرد همین موقع صدای جیغ ترمزی آیسا را با آشفتگی  نیم خیز کرد. در چند قدمیشان انگار تصادفی رخ داده بود. آیسا دلش شور زد حسی که هرگز تجربه اش نکرده بود. از صحنه تصادف سر برگرداند وبا چشمهایش آراز را جستجو کرد ولی هر چه گشت کمتر یافت. آیسا با لکنت زبان گفت مامان آر.. آراز کو؟ دل مادرش هم یکدفعه فرو ریخت. از دور پدرش را دید که بر سرش می کوبید، دو پا داشت دو تا هم قرض گرفت و مثل باد به طرف محل تصادف دوید. چهره معصوم آراز با آن گونه ها و لبهای برجسته اش غرقِ خون بود. آیسا ناباورانه آراز را در بغل گرفت. مادرش نیمه های راه از هوش رفته بود. آیسا مطئمن بود که آراز زنده می ماند. فکر آسیب دیدنش هم برایش مسخره بود. حتی دعا هم نکرد چون خود خدا هم می دانست که این فرشته کوچوک باید زنده بماند. آیسا شروع کرد به صحبت کردن با آراز. نه صدای شیون مادرش را می شنید نه گریه های پدرش را.

در بیمارستان مادرش غوغایی به پا کرده بود. پدرش در گوشه ای ایستاده بود و شانه هایش تکان می خورد. ولی آیسا بی هیچ اشک و آهی پشت پنچره سی سی یو ایستاده بود و به آراز که با چشمانی بسته روی تخت دراز کشیده بود و دکتر و پرستارهایی که دور تخت آراز می چرخیدند خیره شده بود. برایش مسخره بود که مادر و پدرش گریه می کردند، دلش می خواست فریاد بزند: خفه شین آراز همین الان خوب میشه. آیسا یقین داشت باز گرمای وجود آراز را حس خواهد کرد.

 بعد از مدتی دکتر بیرون آمد. آیسا زودتر از بقیه خودش را به او رساند. احتیاجی به حرف دیگر نبود رنگ رخسار دکتر خبر می داد از سر ضمیرش، وقتی دید روی صورت آراز ملافه سفید کشیدند جیغی زد که تمام بیمارستان را لرزاند. به طرف تخت آراز دوید و او را در آغوش گرفت و شروع کرد به جیغ زدن. لحظاتی بعد آرام شد و شروع کرد به حرف زدن با داداشش: بیدار شو آراز، منم ابجی آیسات، بیدار شو آرازم چشای خوشگلتو باز نکنی باهات قهر میکنما، بیدار شو قربونت برم بلند شو بریم تاب بازی. قراره برات دوچرخه بخریم یادته؟ همون قرمزه! پرستاری با تجربه با چشمانی که اشک در آن حلقه بسته بود پیش آیسا رفت و خواست آراز را از او بگیرد. آیسا فریاد زد: من آراز و به هیچکس نمیدم حتی به خوده خدا. این داداش کوچولوی منه. انقدر جیغ زده بود که دیگر صدایش در نمی آمد. پرستار گفت: داری اذیتش می کنی. آیسا جیغ زد: گمشو آراز من فقط خوابیده. پرستار با چشمانی اشک بار گفت: اره خوابیده تو که نمی خوای بیدارش کنی؟ می خوای؟ آیسا به علامت نفی سرش را تکان داد. پرستار گفت: پس آراز رو بده به من ببرم بذارم روی تخت بخوابه. آیسا با دستانی لرزان آرازش را به پرستار داد تا داداشش به خوابی ابدی فرو برود.

 

دو سال از آن پنچ شنبه نحس می گذرد. ولی دیگر پنچ شنبه ها برای آیسا نحس نیست پنچ شنبه موعد دیدار است. آیسا جلوی میز آرایش ایستاد و به عکس آراز که در آخرین جشن تولدش گرفته شده نگاه کرد کت و شلواری مشکی با پاپیون و لبخندی که هزار مرتبه شیرینتر و خواستنی ترش کرده بود.آیسا صدای در را شنید که باز شد. مادرش بود که گفت: عجله کن. پدر و مادرش در این دو سال نصف شده بودند. مرگ آراز شاید سهم کوچکی در این خم شدنشان داشت. آنها حتی به راننده مستی که آراز را از  آنها گرفت رضایت دادند. مشکل اصلی خود آیسا بود، بعد مرگ آراز، آیسا برای مدتی نتوانست حرف بزند تارهای صوتیش بر اثر جیغهای که زده بود اسیب دیده بودند و از افسردگی شدید رنج می برد، ولی مشکل اصلی اینها نبودند، آیسا به بیماری خطرناک قلبی مبتلا شده بود بیماریی که هر رور او را به مرگ نزدیکتر می کرد. صدای بسته شدن در را شنید مادرش رفته بود، به عکس آراز چشم دوخت و گفت: داداشی نمی دونی چقدر دلم می خواد بیام پیشت ولی بابا و مامان تنهان باید پیششون بمونم ولی بلاخره می بینمت. آیسا با بغضی خفه کننده لبانش را به قاب عکس چسباند سپس عازم دیدار با آراز شد..

 این داستان کاملا واقعی بود.... الان اون کوچولی 5 ساله که داداش ابجیمه الان پیش خداس

  رمضان ماه خدافرا رسید.

 

 این ماه بر تمام مسلمانان مبارک

 

سیاه نویس - داستانهای متفافت - ماه رمضان

 

اگه زبونتون روزه نیست لااقل دلتون روزه باشه

 

ماه رمضان - ماه عسل -سیاه نویس داستان - مجموعه داستانهای متفاوت

 

 

تو این ماه برنامه ماه عسل و نگاه کنید واقعا محشره...بخوص برنامه احسان و سولماز که عشق واقعی رو نشان داد. حتما حتما این قسمت و نگاه کنید یک پست هم درباره ماه عسل در وبلاگ دومم گذاشتم آدرسش در زیره

پسرغمگین

 عشق واقعی

عکسهای برنامه مربوط به احسان و سولماز در برنامه ماه عسل

سیاه نویس - ماه عسل

 

اینم عکس احسان و سولماز دو زوج واقعا عاشق...احسان خیلی مردی(احسان شوهر سولماز و میگم...البته احسان علیخانیم خیلی آقاست)

 

مجموعه داستانهای متفاوت - سیاه نویس - ماه عسل

روی عبارت زیر کلیک کنید!

 

 ماهتون همیشه عسل

 

 



برچسب‌ها: سیاه نویس , ماه رمضان , داستان آیلا , ماه عسل , مجموعه داستانهای متفاوت


تاريخ : شنبه بیست و یکم تیر 1393 | 0:15 | نویسنده : ✘رز✘ (سیاه نویس) |


به روز شده در 15 اردیبهشت

بغض و لبخند 


کش و قوسی به خودم دادم و بلند شدم، لبه تخت نشستم و نگاهی یه آیسا که در خواب ناز بود انداختم. با دیدنش باز این بغض یکساله گلویم را فشرد. آرام اتاق خواب را ترک کردم و به آشپزخانه رفتم، بساط صبحانه را چیدم و منتظر آیسا شدم. دقایقی گذشت بلاخره قامت زیبای آیسا در چهارچوب در پدیدار شد. نگاهی به سر تا پایش کردم، خد انگار اشتباهی آیسا را آدم کرده بود بی شک او فرشته بود، فرشته ای که حتی اگر بهترین مجسمه سازان جهان دور هم جمع می شدند نمی توانستند تندیسی از او بسازند که یک درصد زیباییش را نشان دهند.

آیسا با چشمان دریائیش به من نگاه کرد و مثل همیشه مرا به لبخندی مهمان کرد، لبخندی که باز بغض لعنتی را قلقلک داد. بعد از خوردن صبحانه به پذیرایی رفتیم و ساعاتی چاوشی ما را به خلسه برد. دم دمای ظهر رو به آیسا کردم و گفتم: عزیزم ناهار چی دوس داری برات بپزم؟ یا بذار ببینم امروز شنبه است می خوای به افتخارش پیتزا سفارش بدم تا مثل همون شنبه آشنایمون که پیتزا خوردیم پپرونی بزنیم تو رگ و تجدید خاطرات کنیم هان؟ با لبخند رضایتش را اعلام کرد، لبخندی که داشت توان نگه داشتن بغض را از من می گرفت، زیر لب زمزمه کردم نه، امروز  گریه نمی کنم و این بغض لعنتی را به زانو در می آورم. رو به آیسا کردم و گفتم: این پیتزا رو مفت بهت نمی دم باید با من برقصی "تانگو" باشه؟ و دوباره همان لبخند.

 ساعت دو پیتزاها رسید آنها را همراه با شمعی روشن و دسته گل رزی که از باغچه حیاط چیده بودم روی میز ناهار خوری گذاشتم. رو به روی آیسا نشستم و تکه ای پیتزا برداشتم و گاز زدم بغض مثل دیواری راه گلویم را بسته بود. به زور پیتزای داخل دهانم را قورت دادم. داشتم می ترکیدم به طرف پنچره رفتم و مشغول تماشای حیاط بزرگ خانه شدم، تاک ها پر از خوشه های انگور بود. گلهای یاس و مریم و رز زیبایی حیاط را دو چندان کرده بود و سه درخت گردو که با دستهای خودم کاشته بودم الان نصف فضای حیاط را گرفته بودند، رو به آسمان کردم ابرهای سیاه در هم تنیده بودند و مژده باران را می دادند. یک لحظه آیسا را دیدم که کنارم ایستاده و به خاطر اخمهایم اخم کرده بود. با خنده گفتم: باشه باشه می خندم ولی رقص تانگو رو تو حیاط می کنیم حتی اگر بارون بباره، قبول؟ و او قبولیش را با لبخندی آسمانی اعلام کرد.

حدسم درست بود باران شروع به باریدن کرد. زود دست آیسا رو گرفتم و گفتم: پاشو پاشو من تانگو می خوام با لبخندی برخواست و به دنبال من روانه حیاط شد. قطرات باران انگار برای رسیدن به زمین با هم مسابقه گذاشته بودند. زیر باران سیل آسا شروع به رقص کردیم. در آسمانها بودیم آیسا مانند ماهی از میان دستانم غلط می خورد. هیچکداممان قصد توقفش را نداشتیم زمان رقص از دستمان در رفته بود که باران بند آمد. رو به آیسا کردم و گفتم: ممنونم. باز همان لبخند و باز همان بغض. لبخندی به چهره نشاندم و گفتم: بدو بریم خونه الانه که هر دو عطای دنیا رو به لقایش ببخشیم. بعد از دوشی با آب گرم خود را خشک کردیم و لباسهای خشک پوشیدیم و به پذیرایی برگشدیم.

حوالی ظهر بود، داشتیم سریال تماشا می کردیم که زنگ خانه به صدا در آمد. مادرم بود از آمدنش خوشحال نشدم، باز آمده بود حرفهای صد من یه غاز بزند. مادرم وارد خانه شد برایش چایی ریختم و گفتم: تو این هوا واجب بود با این پا دردت؟ مامانم چهره در هم کشید و گفت: یدفعه بگو برمو گورمو گم کنم دیگه. چهره مظلوی به خود گرفتم و گفتم: من غلط بکنم همچین حرفی بزنم؟ مادرم بعد از دقایقی سکوتش را شکست و گفت:احسان به خدا همه فکر و ذکرم پیش توئه خودت که نمیایی پش ما چکار کنم؟ خودت بگو، ولت کنم به امون خدا؟ احسان جان، جون مادرت، از خر شیطون بیا پائین و با دختر داییت ازدواج کن به خدا روح آیسا هم شاد...دیگه صدای مادرم را نمی شنیدم به صورت زیبای آیسا زل زدم. لبخد هنوز روی لبهایش بود و بغض همچنان توی گلویم.

ممنون که خوندید. اگه دلتون خواست می تونید داستان والنتاین سیاه را در وبلاگ دومم بخونید. سرگرمتون می کنه، قول:-)

وبلاگ پسر غمگین - داستان والنتاین سیاه - کلیک کنید


=====================================================

=====================================================


عید نوروز و هم به همتون تبریک میگم.


خودمان باید به خودمان کمک کنیک. همون مثل کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من.






برچسب‌ها: سیاه نویس , داستان بغض و لبخند , داستانهای متفاوت , داستانهای زیبا , ائلشن


تاريخ : پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392 | 0:42 | نویسنده : ✘رز✘ (سیاه نویس) |
سلام بچه ها دو تاموضوع می خواستم بهتون بگم

 

 

اولی اینکه یه دامنه جدید برا وبلاگم گرفتم حالا شد دو تا اسمشم

siahnevis.ir  وبلاگ دوم من هم پسر غمگین

دومی هم اینکه والنتاینتون مبارک.



برچسب‌ها: سیاه نویس , مجموعه داستانهای متفاوت , والنتاین , ادرس جدید وبلاگ داستان , مجموعه داستان


تاريخ : یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392 | 13:51 | نویسنده : ✘رز✘ (سیاه نویس) |
شاید روزی عاشق بودند


با دستهای کرخت شده از سرما به زحمت کلید را در قفل چرخاندم وارد حیاط تنگ خانه شدم. با دیدن مادرم که با سر صورت کبود تو چله زمستان داشت با آب سرد لباس چرک می شست دلم ریش ریش شد. به کنارش رفتم دستم را دور گردن نحیقش نداختم و صورت کبودش را بوسیدم. وای که چقدر این زن مظلوم بود. چشمهای درشتش که با مشتهای موکل مرگ کبود شده بود باز دلم را کباب کرد. نمی دانم چرا به این وضع عادت نمی کردم. حاضر بودم کتک خوردنهای من هزار برابر شود ولی این بی غیرت دست به مادرم نزند.

وارد خانه شدم و به موکل مرگ که جلوی تلوزیون سیاه و سفید دراز کشیده بود و خماری از وجودش می بارید سلام دادم. بدون آنکه جوابی بشنوم کنار سماور نفتی نشستم، تکیه دادم به پشتی و از قوری مسی چایی برای خودم ریختم؛ به زحمت یک استکان شد. همینکه خواستم بخورمش قیافه میرغضبش را سمتم کرد و گفت: یه چایی برام بیار. با نفرتی که در صدایم آشکار بود گفتم: تموم شده. زیر سیگاریی که جلویش بود را به سمتم پرتاب کرد و با عصبانیت فریاد زد: اونی که دستته زهرماره؟ با اکراه چایی خودم را جلویش گذاشتم. دلم برای خانه قدیمیان تنگ شده بود آن خانه لااقل یک اتاق اضافی داشت که میرفتم توش و چهره کریه موکل مرگ را نمی دیدم ولی افسوس که آن را فروخت و پولش را دود کرد و ما را مستاجر این دخمه کرد. دخمه ای که تشکیل شده بود از یک آشپزخانه تنگ و تاریک و یک اتاق که سقف هر دوتایشان از چوب بود و از صدای جِرجِرش آدم فکر می کرد: الانه که فرو بریزه.

مادرم وارد خانه شد و به طرف بخاری زهوار در رفته رفت تا گرمایی به دستانی که از سرما قرمز شده بودند بدهد. موکل مرگ تا مادرم را دید گفت: چی شد این پول؟ مادرم با اضطراب گفت: دیروز چادر پروین خانومو دادم گفته امروز پولش و میاره، نگران نباش حسابش درسته.

مادرم داشت سفره رو پهن می کرد که تلفن زنگ زد. مادرم بعد از چند دقیقه حرف زدن گوشی رو گذاشت. وقتی نگاهی بهش انداختم دیدم سراپا ترس شده. پدرم گفت: کی بود؟ مادرم با صدای لرزان گفت پروین خانوم بود گفت: پول چادر رو فردا  میارم. پدرم که خماری یک بشکه باروتش کرده بود با این جرقه منفجر شد. سفره رو از جا کند و گفت: زن یا میری پولو میاری یا میکشمت و تو همین جا چالت می کنم. مادرم به التماس افتاد: آقا قدرت خواهش می کنم همسایه هست. تو چشم هم نگاه می کنیم تا فردا صبر... پدرم مهلت حرفایی بعدی را به مادرم نداد کمر بند چرمیش را در آورد و به جون مادرم افتاد. مادرم به حیاط پناه برد. اینبار طاقتم طاق شد، صبر تا کی؟ دست پدرمو گرفتم. پدرم با عصبانیت گفت: تا نکشتمت برو کنار. فریاد زدم: من دیگه بچه نیستم، 18 سالمه تا حالا هم احترامتو نگه داشتم. دیگه کتک زدن تو این خونه قدغنه. داشت نفس نفس می زد به دیوار چسبوندمش و گفتم: آخه بی غیرت مگه بهت بدهکاره؟ تا کی کار کنه خرج منقل و وافور تو رو بده. حیا هم خوب چیزیه به تو میشه گفت مرد؟ تو همین لحظه مادرم آمد و مثل یک شیر ماده غرید: برا کی شاخه شونه می کشی؟ پدرت!؟ یه بار دیگه از این غلطا بکنی تو خونه رات نمیدم حالام از جلو چشام دور شو. دست پدرم را که همچنان داشت از ترس نفس نفس می زد ول کردم و از خانه بیرون رفتم. مونده بودم این شیر زن چرا جلوی این عملی مثل یه بره است؟

از اون روز به بعد پدرم دیگر مادرم را نزد. ولی مادرم همچنان خیاطی می کرد و خرج اعتیاد پدرمو می داد و در مقابل هر حرف پدرم یک جمله می گفت: چشم آقا قدرت.






تاريخ : سه شنبه نوزدهم آذر 1392 | 14:8 | نویسنده : ✘رز✘ (سیاه نویس) |
ترس خصوصی یک پسر


از دیروز که از جشن عروسی دختر خاله ام به خانه خاله ام برگشته بودم علی بدجوری از دستم شکار بود. آن هم به خاطر این که دیروز در جشن من در جمع دخترا جولان داده بودم و با همه شان لاس زده بودم. علی دخترباز حرفه ای بود ولی فکر می کرد من دیروز بازارش را کساد کرده بودم. ای کاش می توانستم بگویم اینکه علاقه داشتم که در مهمانیها و جشنها در جمع دخترها باشم دلیل دیگری دارد. دیگر داشت حالم از قیافه میر غضبش بهم می خورد دوست داشتم هر چه زودتر به خانه خودمان برگردم.حتی حاضر بودم فاصله کرج تا تهران را بدوم. از پله ها که پائین آمدم علی تا من را دید با نیش و کنایه به من گفت: به به شروین خوشگله ببینم دیروز چند تا تور زدی بیا رو کن و شماره اون ته مونده هاشم بده من که مردم از بیکسی. جوابش را فقط با یک لبخند دادم. ولی علی ول کن نبود  "شروین تو مهره ماری چیزی داری که اینهمه دختر دورت و می گیرن راهش و بگو ما هم یاد بگیریم"  خاله ام با سینی چایی که در دست داشت به دادم رسید علی جلوی مادرش نمی توانست از این حرفها بزند. یه استکان چایی برداشتم. نگاه علی داشت من و می کشت. بعد از رفتن خاله ام بین من علی سکوت برقرار شد تا اینکه مسعود پسر دایی ام از پله ها پائین اومد خیلی خیلی تیز بود زود ماجرا را فهمید و با لبخند گفت: دیروز جنگ میدان مال یکی دیگه بود غنایمشو یکی دیگه برد. از اینکه دوباره بحث داشت شروع می شد گریم ام گرفته بود. مسعود رو به علی کرد و گفت: بابا چیه هم شرایطشو داره هم عرضشو تقصیر خودش که نیست که تو سن 16 سالگی عین دخترا خوشگل و خاطرخاه زیاد داره به خدا منم دختر بودم از بین تو شروین، شروین و انتخاب می کردم. از حرفاش دلم غنج رفت. ولی اخمای علی بیشتر درهم فرو رفت. مسعود گفت: شروین دارم با ماشینم بر می گردم خونمون می خوای تو هم بیا؟ بمونی علی می کشتت به خدا. با این حرفش از جا پریدم و گفتم: اره والا. منم می خوام بیام بذار برم از مامانم اجازه بگیرم.

پریدم بالا سر مامانم که تازه  بیدار شده بود و داشت آرایش می کرد محال بود مادرم بدون آرایش از اتاق خوابش بیرون بیایید. از این کار مامانم خیلی خوشم میامد 44 سال داشت ولی از 35 سال هم کمتر نشان می داد.

خودم را انداختم روی تخت و گفتم: مامان کی میریم خونه؟

--شب.

--چی!؟ مامان من فردا امتحان مستمری دارم باید برم. مسعود داره میره بذا باهاش برم. اول راضی نشد ولی آنقدر نه نه من غریبم بازی در آوردم که قبول کرد و کلید ها را با هزار توصیه ایمنی به من داد.

30 دقیقه بعد سوار بر مزدا سواری مسعود تو اتوبان تهران کرج بودیم. وقتی به خونه رسیدم یه آخییش کشیده گفتم و دراز کشیدم روی کاناپه. ساعت 12 بود و خانه خالی و کاری که باید می کردم معلوم بود. من بودم آینه قدی اتاق مادرم و لوازم آرایش و مانتو و روسری ابجی تینا! رفتم جلوی آینه نشستم ولی نمی دونم چرا بی خیال کار همیشگیم شدم و ریمل و برداشتم و برا خودم سبیل کشیدم. وقتی به آینه نگاه کردم حالم بهم خورد. تند تند دسمال کاغذی در می آوردم تا ریمل را پاک کنم. وقتی پاکش کردم جلوتر رفتم تا مطمئن شوم اثری ازش نمانده است. وقتی جلوتر رفتم دیدم پرزهای کم رنگ پشت لبم سیاهتر و کمی بلندر شدند ایندفعه نتوانستم جلوی خودم را نگه دارم به دستشوئی رفتم و بالا آوردم بعد مثل دیوانه ها به صورتم آب پاشیدم ولی اینها دیگر ریمل نبود که پاک بشن. به دیوار تکیه دادم و با التماس به خدا گفتم: خداجون من نمی خوام بزرگ شم. نمی خوام خدا.

روی زمین نشستم و هق هق گریه سردادم. نمی توانستم با این واقعیت مسلم کنار بیاییم. از آینده می ترسیدم!  ترس وجودم و گرفته بود یکدفعه چشمم افتاد به تیغهای که داخل حمام بودند بلند شدم و به طرف حمام رفتم. دیگر نمی ترسیدم!

پی نوشت: تو نظرات گفته بودند فکر نمی کردیم پسرا در دوران بلوغ این مشکلا رو داشته باشن و از در آوردن ریش بترسن. باید عرض کنم این مشکل پسرا در سن بلوغ نیست. پسرا به خاطر در آوردن ریش خوشحالم میشن ولی عده خاصی که هم در میان پسرا وجود دارند هم دخترا از جنسیت خودشون به شدت ناراضی و ناراحتن و تا پای خودکشی پیش میرن بخصوص در ایران. در آخر باید بگم ما ایرانیا چقد کم چقد کم درباره این بیماری میدونیم.

به وبلاگ زیر هم یک سری بزنید

  پسر غمگین




تاريخ : یکشنبه نوزدهم آبان 1392 | 23:12 | نویسنده : ✘رز✘ (سیاه نویس) |

ماه حسین ماه عباس ماه خون ماه عشق


عاشقتم علمدار








پست جدید در وبلاگ پسر غمگین


                کلیک کنید




تاريخ : سه شنبه چهاردهم آبان 1392 | 23:51 | نویسنده : ✘رز✘ (سیاه نویس) |
                                                      

پسری از جنس باران   


پالتوام را در آوردم و از جارختی آویزان کردم. صدای خواهرم آلیسا را شنیدم که با همان عشوه ای که از بچگی در صدایش بود از من پرسید: این وقت صبح کجا رفته بودی ژان؟ در حالی که چشمانم را به زور باز نگه داشته بودم گفتم: بارون بود نانسی را به مدرسه رسوندم.

_  با ماشین؟ خودش ادامه داد:چه سوال احمقانه ای مگه نانسی تو بارون سوار ماشینم میشه !!!مثل تو عاشق بارونه واقعا رمانتیکِ دست در دست هم زیر بارون قدم زدن کاش من جای نانسی بودم. ناخودآگاه خنده ای بر روی لبانم نقش بست. آلیسا ادامه داد: ژان من دارم  میرم محله مونتاین با آلن قرار دارم بعد از ظهر بیا دنبالم. لبانم را به زحمت باز کردم و گفتم: باشه.

 

_راستی سلام منو به نانسی رسوندی؟ با لبخند گفتم اره. خانواده ام نانسی را عاشقانه دوست داشتند و او را منجی من می دانستند چون بعد از مردن لاله دختر ایرانی تبار که من دیوانه وار می پرسدیدمش این نانسی بود که مرا به زندگی بازگرداند. بعد لاله من هم مردم دیگر هیچ دختری را نمی خواستم؛ اصلا زندگی را نمی خواستم. تا اینکه تو یک رستوران ایرانی که همیشه با لاله به آنجا می رفتیم نانسی را دیدم دختری دو رگه از مادری فرانسوی و پدری ایرانی. هنگامی به خود آمدم که عاشقش شده بودم. اوایل این را خیانت به لاله می دانستم ولی لاله خودش به من گفت: که با نانسی دوست شوم. درسته لاله مرده بود ولی من هنوز با اون حرف می زدم، می دیدمش، لمسش می کردم. از این رازم فقط مگی دختر خاله ام خبر داشت. من و مگی دخترخاله و پسرخاله خالی نبودیم ما یک جفت دوست خوب بودیم ؛ دوستان فوقالعاده که کمتر نظیرش ییدا می شود.  پرده ای میان ما وجود نداشت من و مگ درباره موضوعاتی حرف می زدیم که با همجنسایمان نمی زدیم مثلِ پریود دختران و خودارضائی پسران.مگی بعد از لاله خواست جای او را بگیرد  ولی من فکر می کردم او برای کمک به من و یا ترحم می خواهد اینکار را بکند خودم هم راضی نبودم چون مگی برای من فقط یه دوست خیلی نزدیک بود همین و بس. نانسی و مگی در یک مدرسه بودند و من از این بابت خوشحال بودم چون کسی نمی توانست از ترس قلدری مثل مگی به نانسی دخترک نازک نارنجی و ظریف که همیشه اشکش تو آستینش بود چیزی بگوید.

  وقتی من به نانسی گفتم: با لاله حرف می زنم طوری راحت و معمولی با این موضوع برخورد کرد که تعجب کردم. حتی با چشمانی پرگفت: از این به بعد من هم با او حرف خواهم زد درد و دل خواهم کرد البته اگه تو اجازه بدی، چون من برای عشق تو و لاله احترام زیادی قائلم.

چشمانم داشتند بسته می شدند. خواب تازه داشت میرفت زیر پوستم که موبایلم زنگ خورد. نگاهی بهش انداختم دوستم آنری بود حال حرف زدن نداشتم، بی خیالش شدم دوباره چشمهایم را بستم. تو دنیای خواب و بیداری بودم که دوباره گوشیم زنگ خورد اینبار نانسی بود. با نگرانی گوشی را بر داشتم او باید الان در کلاس درس می بود. گوشی را بر نداشته نانسی فریاد زدکمک! ژان کمکم کن!!!. با عجله به دبیرستان رفتم. نه آنجا اتاق لاله بود همانجایی که خودکشی کرد. سه نفر داشتند به نانسی تجاوز می کردند. همانهایی بودند که یکشنبه گذشته در خیابان شانزالیزه مزاحممان شدند و یکیشان به سینه نانسی دست زد. به طرفشان هجوم بردم ولی دست وپایم بسته بود. نانسی داشت با فریاد و گریه ازم کمک می خواست؛ ژان کمکم کن خواهش می کنم کمکم کن . طاقت گریه اش را نداشتم.با فریاد می گفتم: ولش کنین خوکای کثیف. ولش کنید، می کشمتون، ولش کنید. دیگه فریادهام به گریه و التماس تبدیل شده بودند: خواهش می کنم اذیتش نکنید. اذیتش نکنید حرومزاده ها.

با تکانی از خواب بلند شدم. غرق عرق بودم. هنوز دستام داشتند می لرزیدند، هنوز داشتم اشک می ریختم، هنوز فریادها و التماسهای نانسی جلوی چشمهایم بودند. ساعت 3 بعد از ظهر بود بادستانی لرزان شماره نانسی رو گرفتم با بغض شروع کردم به حرف زدن. نانسی گفت: چته عزیزم ؟ چرا گریه می کنی؟ گریه آرومم تبدیل شد به هق هق و فقط یک جمله از دهانم خارج شد:من نتونستم ازت مواظبت کنم. نانسی با تعجب گفت: چی؟ گریه ام بیشتر شد نانسی قسمم داد آروم باشم. تن صداش آرومم کرد. ازم پرسید چی شده؟ منم با صدای بغض آلود خوابم را برایش تعریف کردم که نانسی با بغض گفت: دیونه. به دنبالش ادامه داد تو چقدر خوبی، یعنی مثل تو دنیا هست !؟ گفتم: ولی بهت تجاوز کردند و من نتونستم کاری کنم. به شوخی گفت ناقلا چقدر از لباسامو درآورده بودند؟ لخت نبودم که؟ با لبخند گفتم: دیونه من دارم جدی می گم. نانسی خندید و گفت: خب منم دارم جدی می گم. همیشه صداش آرومم می کرد. با تردید ازش پرسیدم: یعنی منو بخشیدی؟ نانسی یک دیوونه کشیده دیگه نثارم کرد و بهم گفت: دیگه ادامه نده با این حرفات داری شرمندم می کنی. خوش به حال دختری که زنت میشه.

_یعنی خوش به حال تو؟

_فکر نکنم من از این شانسا داشته باشم. با اخم گفتم: تو مال منی نانسی.فقط و فقط مال من و حرف کشید به آینده خوشی که در انتظارمان بود. وقتی گوشی رو گذاشتم احساس می کردم از یک پر سبکترم. عشقم من را بخشیده بود انگار باری بزرگ از دوشم برداشته شده بود.

فردا هم هوا بارانی بود رفتم دنبالش تا  قدم زنان زیر باران به مدرسه برسانمش. نانسی تا منو دید پرید و من و بوسید و گفت: ژان اگه دیروز اندازه تمام جهان و کهکشان دوست داشتم الان عشقم به تو اندازه نداره ژان تو تکی! گفتم بس کن نانسی من هنوز ناراحتم که....حرفم رو برید و گفت: دیگه دربارش حرف نزن پسرا...، نه ادمایی مثل تو، تودنیا کمن. حرفایش خوشحالم کرد و بیشتر از آن آرامم. بعد از رفتن نانسی به داخل مدرسه،آمدم خونه بعد از ظهر با صدای آلیسا از خواب بیدار شدم که می گفت: مگی به موبایلت زنگ زده ژان. دلم هری ریخت پائین. همیشه بعد دیدن کابوس اتفاق بدی برایم می افتاد. نمی تونستم تمرکز کنم یعنی نانسی طوریش شده بود؟ نه این یکی رو نمی تونستم تحمل کنم. وقتی موبایل و برداشتم گفتم: مگ نانسی.....نانسی طوریش شده؟ که مگ با عصبانیت گفت: نه خیلیم حالش خوبه. ولی از صبح داره برا دوستاش خواب و گریه دیروز تورو تعریف می کنه و می خنده حیف تو که اینقدر عشق به پاش می ریزی حتی تو ذهنتم بهش خیانت نمی کنی اونوقت خانوم..... دنیا رو سرم آوار شد.گوشی رو خاموش کردم و مسخ شده به اتاقم رفتم. ساعت چهار نانسی زنگ زد مجال ندادم حرف بزنه. گفتم: نانسی اگه من با لاله حرف می زنم، اگه تو خیالم به یه دختر دیگه فکر نمی کنم و بهت وفادارم. اگه وقتی تو خواب می بینم اذیتت می کنن گریه می کنم اینکارام دیونگی و خنده دار نیست نشانه جنونه به قول لاله جنون عشق. نانسی با فریاد گفت: چطور مگه؟ نیشخندی زدم و گفتم: هه احمق تر از من خودمم! نانسی با گریه گفت: چی می گی؟ این مضخرفات چیه میگی؟ من عاشقتم ژان من بی تو میمیرم کی به تو خندیده؟ من؟ من غلط کردم با.....گوشی رو خاموش کردم.

 الان پیش لاله ام نه نمردم. آمدم به ایران و می خواهم تا ابد پیشش باشم او هنوز برای من زنده هست. بعد از آن روز دیگر نانسی را ندیدم خودم ازش فرار می کردم ولی به قول ایرانیها کوه به کوه نمی رسه ولی آدم به آدم می رسه؛ خدا رو چه دیدید شاید روزی.....



<<<<<پسشاپیش عید میارک قربان را به شما و خانواده محترم تبریک می گویم>>>>>

 

به این وبلاگم یه سر بزنید

 

پسر غمگین پست جدید وبلاگ پسرغمگین بارون

                        




تاريخ : شنبه بیستم مهر 1392 | 18:54 | نویسنده : ✘رز✘ (سیاه نویس) |

                                


حس پرواز


کرج – پشت بام

ایبو1 دو شیشه و بقیه مخلفات را از کیف دستی پلاستیکی بیرون آورد و همزمان که بسته چیپسی را باز کرده بود و خرت و خرت می خورد رو کرد به کامران و گفت: آتیلا و بابک کجا موندن ؟ کامران با غضب نگاهی به ایبو انداخت و گفت: رفتن کارای نصفه آقا رو تموم کنن و آرام زمزمه کرد: قدیمیا راس گفتن: بچه رو بفرست دنبال کار بعدم خودت برو پی هر دوش.

در پشت بام باز شد و آتیلا و بابک با وسایلی در دست وارد شدند. آتیلا پتویی را که در دست داشت به زمین انداخت و ایبو پهنش کرد و هر چهارتایشان نشستن روی آن. بابک رو کرد به آتیلا و گفت: دادا جشن به افتخار توست خودت ساقی باش. آتیلا با بی حوصلگی گفت: نه بابک حالش نی خودت بریز عزیز. و بابک شروع به ریختن کرد. استکانها پر و خالی شدند تا جایی که یک شیشه خالی و شیشه دیگر به نصف رسید. بابک که دید سر همه داغ شده گفت: بسه دیگه ایبو پاشو بساط کباب و آماده کن. آتیلا با شنیدن این حرف انگار که فحش ناموسی شنیده باشد با خشم گفت: چی چی رو بسه برادر من  اون لامصب و بدش من تازه شروع شده اتیلا رو به ایبو کرد و گفت: چن شیشه گرفتی ایبو؟ ایبو سردرگم بود که بابک به کمکش آمد و گفت: هست آتی هرقدر بخوای. امشب شب توست. آتیلا شیشه رو برداشت و به هوا بلند کرد و گفت: اینو می زنم به سلامتی اونی که امشب تو بغل دیگری ولی به یاد من له له میزنه. کامران که نگران برادر کوچکش بود خواست بلند شود که بابک  با دست ورزشکاریش دست کامران را محکم گرفت و گفت: بذا به حال خودش باشه اومدیم آرومش کنیم بذا بخوره. آتیلا با صدای بلند فریاد زد ایبو یه آهنگ قمیشی از گوشی من بذا بخونه و تلو تلو کنان گفت: جزی ره جز جزیره2  رو بذا. ایبو آهنگ جزیره قمیشی رو گذاشت. بابک رو کرد به آتیلا و گفت: خودت بزرگترین دی جی شهری یه دهن بیا حال کنیم داش. آتیلا لبخندی زد و گفت :همین و می خونم بعد با صدای دلنشنش خواند: من همون جزیره بودم، ساده صمیمی و گرم، واسه عشق بازی... به اینجاش که رسید دیگه نخواند و گفت: یکی دیگه یکی دیگه از قمیشی.دوباره با صدای آهنگینش خواند: خوابیدی بی لالائی و قصه----- بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه/ دیگه کابوس زمستون نمی بینی----- توی خواب گلای3... یهو زد زیر گریه وگفت:یهو فکر نکنین آیدا بهم خیانت کرد نه اون خواس عشق ما ابدی شه افسانه ای شه آخه کدوم یکی ازعاشقای افسانه ای دنیا بهم رسیدن لیلی و مجنون، فرهاد و شیرین، رومئو و ژولیت، نازلی و کرم، خان چوپان و سارای، جک و رز4 کدوشون ها کدوشون بگین دیگه.

اتیلا تلو تلو خوران رفت نشست لبه پشت بوم و دراز کشید و به ستارها نگاه کرد یاد هفت ماه پیش افتاد تو همین پشت بام که آیدا سرش و گذاشته بود روی بازوی آتیلا <<اتیلا میگن هر نفر تو آسمون یه ستاره داره ولی من و تو یدونه داریم یه دونه ولی گنده عین بازوهات. راستی تو چطور با این بدن اهنی می تونی اینقدر لطیف بخونی>> یهو به خودش اومد که دید غرق اشک شده. پا شد و در حالی که اهنگ مبارکه از آرش رو می خوند. به رفقاش گفت: چتونه چرا غمباد گرفتین امشب شب عروسیشه امشب ماه شده، خوشگل شده، عروس شده بخندین بابا. کامران از درون داشت می سوخت. رگ کلفت گردن بابک زده بود بیرون بابک آرام طوری که فقط خودش بشنود گفت: حیف این همه عشق. دختر نمک نشناسِ هرزه به خاطر پول رفت زن اون هاشم حرومزاده شد شیطونه میگه برم گردن هر دو تاشونو عین گنجیشگ بکنم.

آتیلا بلند شد و رفت در خطرناکترین نقطه لبه شپت بام ایستاد و شروع به خواندن آهنگ جنجالی مراد ککیلی5 کرد. بو آكشام اُلوُروُم بَنی كیمسه توتاماز ------ سن بنی توتامازسین ییلدیزلار توتاماز. کامراران با نگرانی به بابک گفت کاری نکنه؟ بابک با تردید گفت: نه بابا چکار کنه آتیه دیگه نه خیالت تخت.

تهران – اتاق حجله

آیدا آرام لباس خوابش رو پوشید و طوری که هاشم بیدار نشه از جاش بلند شد ولی هاشم که بیدار بود به آیدا گفت: کجا خوشگله نری بیرون به خاطرت جنگ جهانی سوم شروع بشه.  آیدا جوابش را با لبخند داد و رفت نشست روی صندلی میز آرایشی نویی که جهیزیه خودش بود و یک لیوان آب خورد.

کرج – پشت بام

آتیلا شیشه رو یکسره سر کشید و از بالای ساختمان شش طبقه انداخت پائین دستاشو باز کرد و فریاد زد می خوام پرواز کنم کامران از جاش بلند شد و با فریاد گفت: بیا اینور دیونه. آتیلا رو به چشمهای هراسان برادرش انداخت و گفت: اگه دیدیش بگو خداییش خیلی بی معرفت بودی و آرام خودش را رها کرد.

تمام ذرات هوا می خواستند جلوی افتادنش را بگیرن ولی آتیلا که به حس پرواز رسیده بود مصممتر از آن بود که کسی یا چیزی بتواند جلویش را بگیرد. کامران خواست به طرفش بدود که در میان بازوان عضلانی بابک اسیر شد.

تهران – اتاق حجله

آیدا جلوی آینه نشست و نگاهی به خودش انداخت. و رژ لبی که بر اثر بوسه به بالای لبش مالیده شده بود را پاک کرد و با فکر روزهای خوش آینده لبخندی زد و با خودش گفت: تو دیگه یه پرنسسی دختر آفرین که پرنده خوشبختی که رو شونت نشسته بود تو هوا قاپیدی.

کرج – پشت بام

کامران سرش را روی شانه بابک گذاشته بود و داشت اشک می ریخت بابک از درون می سوخت و ایبو مثل جن زده ها به نقطه نامعلومی خیره شده بود. و اهنگ مراد همچنان داشت می خواند: بو آکشام اُلوروم....6


پی نوشت: دوستان اگه می خواهید درباره شماره گذاریهای داستان بیشتر بدانید به ادامه مطلب بروید. متن اهنگ مراد ککلی هم با ترجمه آنجاست داستان هم هست که دیگر احتیاجی به خواندنش نیست چون خواندید دیگه:-)



ادامه مطلب


تاريخ : چهارشنبه سیزدهم شهریور 1392 | 22:31 | نویسنده : ✘رز✘ (سیاه نویس) |